هست بر قهر عدويت خنجر سيمابگون * با تن خصمان تو جان سست پيمان يافته
ميزبان همّتت از بهر مهمان كرم * سبزهء فردوس اعلى ترّهء خوان يافته
قدر تو بر چرخ هفتم منزل خوذ ساخته * همّتت هر هفت كشور زير فرمان يافته
بوذه شه اجداد مر سلطان عادل را و باز * ملك و خلق و سرورى ميراث ازيشان يافته
گرز تو روز وغا چون سخت گردذ كارزار * با تن خصمان تو جان سست پيمان يافته « 1 »
هست از امداد نسيم خلق تو فصل بهار * خاك مرده هر زمانى جان ريحان يافته
زر نمىخسپذ بكان از بيم دستت ز آنك هست * گاه بخشش خاك و زر را هردو يكسان يافته
دست تو گاه سخا از ابر بهتر آمذه * بحر از جود كفت لولو و مرجان يافته
آنك دى بر يك درم قادر نبوذ امروز هست * از كف زر بخش تو سرمايهء كان يافته
گوهر مثقالى « 2 » اى شه چون تو برگيرى قلم * از شكاف شقّ كلكت بحر عمّان يافته
حاسدان را همچو ميدان اسپ بر سر رانده * دشمنان را همچو گو در زخم چوگان يافته
هامش
( 1 ) گويا از سهو نسّاخ اين مصراع مكرّر نوشته شده است ( ر ك به س 2 در بالا )
( 2 ) ظاهرا بمعنى گوهريكه وزنش يك مثقال باشد ،