يباب و دل و جگرش بر آتش محنت كباب و در تاب ، دلش چو دامن و گريبان غنچه چاك و جگرش از زخم شكنجه چو لاله پرخون باذ ، روزگار همايون پاذشاه چو ذات ميمون آن سايهء اللّه بشاذى مقرون باذ ، و هر سعادت كه ازو باز توان گفت براى جهان آراى او پيوسته باذ ، و چنانك بندهء خلق گلبوى اوست همچو سوسن از جهان و غمان آزاذ باذ و گلبن دولت او را سبزهزار گردون چمن باذ و خاك درگاه و گرد سپاه او همنفس مشك تبّت و ختن و نسيم شگوفهء سمن و لاله و سوسن باذ ، و عزم او را كه مضاى تيغ دارذ چون تيغ سخن در جهانگيرى باقطار و آفاق عالم گذر باذ و بندگان درگاه و خاصگيان بارگاه پاذشاه چو من بنده صذ هزار دگر ، شعر :
هرچند چو من چرخ نياورد و نيارذ * در خدمت اخلاص تو هر بنده چو من باذ
كه اين بارگاه ناديذه و بذين درگاه نارسيذه يك سال خدمت دعا و ثنا مى كردم و فال ملك مىگرفتم و مشحون باشعار مدح و اخبار و آثار دولت اسلاف كبار او اين كتاب بخدمتش آوردم و اين قصيده در مدح او گفتم ، شعر ، قصيده :
اى ز رايت روشنى خورشيذ رخشان يافته * رايتت امداد فتح از لطف يزدان يافته
شذ غياث الدّين عادل بلمظفّر شهريار * قرصخوررا روز جولان گوى ميدان يافته
چرخ اطلس را ز قدرت زيب و فر افزون شذه * كرّهء « 1 » خاكى ز خلقت بوى رضوان يافته
ز آفتاب قدر تو گر چرخ همّت تافتست « 2 » * رنگ سرخى لعل كان اندر بدخشان يافته
هامش
( 1 ) اين كلمه بتشديد راء گويا درست نيست
( 2 ) ن ا : باقيست