از خذاوند جهان پشت و پناه آدميان سلطان قاهر اعظم السّلاطين غياث الدّنيا و الدّين ابو الفتح كيخسرو بن قلج ارسلان لا زالت رايات دولته محفوفة بالنّصر « 1 » كس ندانذ و چنو لشكركشى نتوانذ ، ابخازى سگ كيست و آن دشمن خوذ چيست كه نام خذاوند عالم پاذشاه بنى آدم غياث الدّين در حساب غالب مغلوب با اسكندر برابرست و فتح اقاليم عالم را فاتحه ابخازست و بخت با تخت سلطان برازست كه هر آنچ شاه را نيازست در كنارش نهم و پاذشاهى سپيذى و سياهى از آدمى و حيوانات تا مرغ و ماهى در ضبط رايت جهانگشاى او آرم و اين مدحش بر زبان دارم ، شعر « 2 »
اى راى تو آفتاب وى كلك تو تير * وى چون تو جوان نديذه اين عالم پير
دانى همه علمها مگر علم خذاى * دارى همه چيزها مگر عيب و نظير
ملك تعالى عوايد صنع خفى و مناجح مختفى در اعلاى كلمهء پاذشاهى نامتناهى و نامحصور داراذ و رايات و اعلام شاهنشاهى مؤيّد و مظفّر و منصور و مقاليد جهانگيرى و جهاندارى در قبضنهء قهر شهريارى ممهّد و مستحكم باذ و روزگار سلطنت در شاذكامى مشمول و محفوف و ديذهء نوايب از تطريد آن مطروف و امداد سعادت متواصل و اقسام مسرّات متكامل
f . 93 a
و انواع مراد دل حاصل و هرچ مطمح همّت پاذشاه عادلست در قبضهء اقتدارش متواصل ، و اگرچه در معرض فحش تقرير افتاذست اين دو بيتك عجب وصف الحالى نيكوست دشمن دولت و حسود سلطنت غياث الدّين مدّ اللّه ظلّه را ، شعر :
خسروا بنده را اجازت ده * تا بگويم كه دشمنت چون باذ
سيخ در چشم و ميخ در ناخن * تيز در ريش و كير در كون باذ
و آن مدبر خاكسار علم نگوسار بزار و وار زنده بر دار باذ و بسطت ملكش از وطأت لشكر و سطوت حشم و حشر غياث الدّين خراب و
هامش
( 1 ) ن ا بىحركات
( 2 ) از انورى ( كلّيّات طبع لكهنو ص 550 )