و نهانش خلاف آشكارا شوذ ، و رسول نبايذ كه سليم طبع و شرمگين بوذ يا مى دوست يا خواسته دوست ، پارسا و سخنگوى و دوستدار پاذشاه بايذ تا از شمار لشكر دشمن و نيك و بذ و دخلوخرج او بررسذ و معلوم گردانذ و دشمن را بترسانذ و بر زبان برانذ كه پاذشاه مىگويذ من نمىخواهم كه سبب فتنه و خون ريختن من باشم و كس را در جهان محلّ آن نمىدانم كه ازو رو بگردانم ، و از گوهر ما كس دست بدشمن نداذه است و نيز نمىدانم كه ترا كه آموخت كه مرا دشمن گيرى چه بزرگان گفتهاند دانا آن بوذ كه دشمن را دوست كنذ نه دوست را دشمن ، و من نه از آنهاام كه مرا دشمن خويش بايذ كردن كه مرا سپاه كامگار و خواستهء بسيارست و دستوران دانا و مبارزان توانا دارم ، اگر دشمن ازين سخن خشم گيرذ و آثار غضب بر ناصيهء او لايح و لامع شوذ بحجّتى واضح از هنر و دانش او آمن باش كه خشم انديشه ببرذ و كارها بانديشه باز توان يافت و از بسيارى عدد باك مدار چه بزرگان گفتهاند از دشمن همپشت ترس نه از دشمن بسيار ، و لشكر بدل خذاوندگار و استظهار شهريار
f . 91 b
نگرذ اگر او را قوى دل يابند و نترسذ اگرچه لشكر اندك بوذ غلبه او را باشذ ، و خذاى عزّ و جلّ پيروزى آن را دهذ كه اميذ بخذاى دارذ و در سختى پاى افشارذ و عادل بوذ و نيّت راست دارذ و لشكرش يكدل و يكدست و رزم آزموده بوذ و از شهريار و سردار خشنوذ ، و پاذشاه هوشيار و دل بجاى و بيذار بايذ و حرب شناس و جنگ ديذه بوذ و دانذ كه صفهاى مصاف در روز خلاف چند گونه بايذ و با هر دشمنى در هر جايى و مقامى صف چون بايذ ساختن زيرا كه صف بر دو گونه بوذ پيوسته و گسسته ، پيوسته بر سه گونه بوذ راست و خفته و مثلّث ، و جمله را از ميمنه و ميسره و قلب و جناح چاره نبوذ ، و صف گسسته آن زمان بايذ كه سپاه تو همه سوار و سلاحدار بوذ در جاى فراخ تا همه جوق جوق توانند ايستاذن و آن بهتر كه هر جوقى بر سه سوى بوذ كه اين