مرتّب دارى از تاييد يزدان * همه مقصودها مالى و جاهى f . 90 a
مقرّر باذت اندر دست اوميذ * مراد و كام دل چندانك خواهى
پناه دين و دولت درگه تست * كه دينپرور شه و دولت پناهى
عطايت را تناهى نيست باذا * بقايت چون عطايت بىتناهى
و از احكام طالع اين شهريار در جهانگيرى اين مبدا نموذاريست و از گشوذن او فاتحهء فارس و شيراز و خوراسان و عراق و بر اطلاق جمله آفاقست ، شعر :
بر ظاهر ار به ظاهر ارمن بتاختى * در سر سياستى ببخارا نموذهء
منّت خذايرا كه تجشّم بذان ديار * از نصرت خذاى تعالى نموذهء
و خاطر عاطر اين پاذشاه مقبل غياث الدّين عادل كه مرجع و ملاذ دين و داذست چون بر آن واقفست كه مردم بندهء درم و دينارند كه الانسان عبيد « 1 » الاحسان قاعدهء اجع كلبك يتبعك « 2 » سگ را گرسنه دار تا از پى تو دوذ منسوخ كردست و كانكان زر مىبخشذ و جهانجهان بلشكر مىدهذ ، و اگرچه پاذشاه بايذ كه عنان احسان كشيذه دارذ تا لشكر خدمت كنند و نعمت بريشان فراخ ندارذ كه ازو بىنياز شوند « 3 » و تنگ نيز ندارذ كه برمند عرصهء اوميذ فراخ و عنان عطا تنگ مىدارذ و بر وجه اقتصاد مىروذ اين شهريار كامگار درم و دينار خوار گرفته است و لشكر را بلطف گفتار و حسن ديذار خدمتگار ساخته و چندان احسان در حقّ ايشان مىفرمايذ كه از بن سى و دو دندان بشكر آن خدمت اين آستان واجب مىدانند كه اين دولت جاوذان بماناذ ، شعر :
تويى كه دولت تو جاوذان بخواهذ ماند * كه جاوذان به تو ملك جهان بخواهذ ماند
هامش
( 1 ) در حاشيه بطور نسخهء بدل : صنيع
( 2 ) من امثال العرب ( ر ك بكتاب المستطرف للابشيهى ج 1 ص 27 )
( 3 ) ن ا : نشوند