اگرچه در همه درگه چنان شوذ دولت * كه روزكى دو سه چون ميهمان بخواهذ ماند
در آستان تو خسرو چنان نهاذ قدم * كه سر نهاذه برين آستان بخواهذ ماند
نگين و تاج بالب ارسلان اگر بنماند * كنون بخسرو سلطان ران بخواهذ ماند
جهان پير بشاذى گذار و دير بمان * كه عزّ و دولت و بختت جوان بخواهذ ماند
بخاندان تو بسيار خاندان زندهست * كه تا قيامتت اين خاندان بخواهذ ماند
و از غايت اقبال اين پاذشاه روى زمين و پشت و پناه اهل دين جمع شمل دوستان و وفاق و وصل خويشانست و نيش الاقارب عقارب « 1 » بدولت او نوش شذه است و بهانهء دشمن خانه از ميانه بدر رفته است ، خويشان جان فداى بندگان او مىكنند و چنانك قاعدهء هر ديار و ملازمان خدمت هر شهريارست بازار خويش جستن و همكار را شكستن و اخلاص خويش نموذن و در اظهار معايب ديگران فزوذن جمعى اصحاب اغراض فاسده انهاى راى اعلى سلطانى شهريار جهانى شاهانشاهى دينپناهى لا زال بمزيد من العلاء فوق الآرآء مىكردند كه نيش خويش ريش بيش كنذ و آرزوى ملك براذر را با براذر و فرزند را با پذر بذانديش كنذ ، مثل : الملك عقيم و لا ارحام بين الملوك و بين احد ، نبايذ كه ازين سرو آزاذ كه سلطان را داماذست « 2 » شاخ فتنهء بيرون جهذ يا فرخ آفتى زايذ كه از روى حسد پاى از حدّ بندگى بيرون نهذ لشكرى آرايذ
هامش
( 1 ) من مقالة يعقوب بن اسحق الكندى يعظ بها ابنه ( ر ك بحواشى چهار مقاله از ميرزا محمّد قزوينى ص 206 )
( 2 ) يعنى ملك فخر الدّين بهرامشاه ، ر ك بما بعد