تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
بر منبر معركه بخوانذ * منشور اجل زبان خنجر جان از تف تير موش دندان * چون گربه برون جهذ ز چنبر شمشير ز خون تازه سازذ * بيمارى ملك را مزوّر جوشن بينى گسسته در خون * همچون ماهى به سركه اندر از آتش تيغ پاىكوبان « 1 » * مىآيذ مرگ چون سمندر بندذ رمحت بدست نصرت « 2 » * بر گردن كارزار زيور گردذ ز هزيمتى تيغت * در هاويه تنگ جاى آذر بر خوان هلاك دشمنانت * سازند ز لقمهء عنا خور يك قوم چو كاسه داغ بر دل * يك قوم چو كوزه دست بر سر آن را كه درين خلاف باشذ * گو رو بمصاف شاه بنگر تا مغز مخالفانش بينذ * خرمن‌خرمن بكوه و گردر اى غمگينان ز تو بشاذى * وى درويشان ز تو توانگر كارى كردى كه هيچ دانا * در دولت تو نداشت باور كارى دگرست از پى آن * ان شاء اللّه شوذ ميسّر در مدح تو هرچ بيش كوشم * انديشه نمىشوذ مدوّر « 3 » عاجز شوم و فروگذارم * نيكو باشذ سخن مقشّر « 4 »
از سخن كهتران بدعاى مهتران بازآييم و از ستاره بآفتاب پيونديم و ذكر شمشير جان سپر اين شير جان شكر پاذشاه مقبل غياث الدّين عادل علم مايه حلم پيرايه سمند تاز كمند انداز مهرتاب سپهر شتاب قضا شكنجه قدر پنجه خورشيذ رنگ جمشيذ جنگ پيش گيريم ، سلطانى كه پنج نوبهء ملكش بر هفت گردون مىزنند و ملك جهانرا بذو فال آفريذون مىزنند و از عهد همايون او پاذشاهان روى زمين لاف داذ و دين مىزنند ، شعر :
زهى در حلّ و عقد پاذشاهى * ترا فرّ ايزدى نصرت الهى
هامش
( 1 ) پاى كوفتن كنايه از رقص كردن و پاى كوبان آمدن يعنى رقص‌كنان آمدن ، ( 2 ) ن ا : نفرت ( 3 ) ن د : مكررّ ( 4 ) ن د : مقصّر ،