سرخى مغرب خبر داذ بهنگام شام * كز سر شمشير شاه حلق زحل بسملست
ناگذران شذ زمين تا « 1 » بدر او رسيذ * ز آنك ز بس نام و بانگ رهگذرش مشكلست
زاذهء چرخش بخوان « 2 » زاذهء « 3 » او دان خرذ * تا شنوند از تو آنك فعل كم از فاعلست
مدحت شاه جهان هست فزون زين و ليك * در ره وهم اين سخن باز پسين منزلست
قصيده « 4 »
اى زلف و رخت سپهر و اختر * وى روى و لبت بهشت و كوثر
گويان ز پى تو ما دل و دل * جويان ز تو نزد ما زر و زر « 5 »
طوطىّ سياه كاسه در لب * طاوس سپيذ كار در بر « 6 »
عشقت برهء دو ماذر « 7 » آمذ * هرگز نشوذ نزار و لاغر
اى دوستى رخ تو ما را * آيذ ز غم تو بوى ماذر
بر يك ذرّه ز خاك پايت * شذ دار الملك جان مقرّر
هامش
( 1 ) ايضا : چون
( 2 ) ايضا : مدان
( 3 ) ايضا : دادهء
( 4 ) ر ك بديوان عمادى نسخهء برتش ميوزيم( or 298 , ff . 14 b - 15 b )( 5 ) يعنى ما از پى تو دل ميگوئيم و دل از جانب تو نزد ما زر مىجويد : گويان ز پى تو ما دل ( وقف ) ، و دل ز تو ( از جانب تو ) نزد ما جويان زر ، ( از ميرزا محمّد قزوينى )
( 6 ) سياه كاسه كنايه از بخيل باشد ( برهان ) و سپيد كار كنايه از بىشرم و بىحيا و منافق ( فرهنگ فولرس ) ، يعنى تو در لب طوطى دارى يعنى خطت تازه دميده است ، و در بر ( يعنى در تن و در زيبائى و جلوه ) مانند طاوس هستى ، وصف طوطى به آنكه سيه كاسه است مراد از آن وصف معشوق است ببخل در كلام يا بخل در بوسه و وصف طاوس ( يعنى خود معشوق ) بسپيد كارى مراد از جفاكارى و دوروئى اوست ( ميرزا محمّد قزوينى )
( 7 ) يعنى برهء كه دو مادر او را پرورش كرده باشند