حجّت خسرو بذو تيغ بگويذ از آنك « 1 » حقّ كه بىحجّتست « 1 » مشتبه و باطلست * در سر او فضلهيست كز هوس ملك خاست
مادّهء آن فضله را گرز گران مسهلست * گرچه فرو اوفتاذ چرخ ز پرگار عقل
در خط فرمان شاه خارج او داخلست * راى متينش بدان تا بتوانى شناخت
f . 88 b كآنك درين دولتست تا بچه حد مقبلست * عفو درين مملكت باژ پذيرذ ز جرم
ز آنك دل شهريار با كرم شاملست * ظلم سياه آستين دست « 2 » سپيذ آختست « 2 »
نيست پذيدار از آنك خنجر او حايلست * چرخ حوادث سگال از « 3 » ستذ و داذ عشق « 4 »
بر سر كوى قضا از كف او سايلست * بحر نمانذ بذو ز آنك ببحر كفش
گنبذ اخضر چو كف در طلب ساحلست * تا ز سر خصم ساخت آتش تيغش سپند « 5 » از روش روزگار چشم بذان « 5 » زايلست
خسرو كسرى غلام دانذ كز شرق و غرب * بنده عمادى بشعر خوبترين قابلست
شعر بلند آورذ ليك درين بارگاه * عذر صعود شهست ز آن سخنش نازلست
هامش
( 1 - 1 ) لباب : حق كه نه با حجّتست
( 2 - 2 ) ايضا : بينداختست
( 3 ) ايضا : در
( 4 ) ايضا : خويش
( 5 - 5 ) ايضا : چشم بد روزگار از يد آن