كف او ابرشكل مىبارذ * دل او بحرسان همى بخشذ
حكم او را قدر ز روى نفاذ * سرعت كن فكان همى بخشذ
قلم اوست لوح محفوظ آنك * روزى انس و جان همى بخشذ
زهرهء بحر و كان همى بچكذ * ز آن عطا كان بنان همى بخشذ
فضلهء خوان اوست اينك فلك * بر ملوك جهان همى بخشذ
سايهء ايزذست در بخشش * لاجرم همچنان همى بخشذ
آنچ بخشذ بعمرها گردون * در كم از يك زمان همى بخشذ
ملكبخش است بر عبيد و خدم * ملك خاقان و خان همى بخشذ
تيغ و كلكش همين دو كار كنذ * اين همى گيرذ آن همى بخشذ
باج طمغاج خان همى خواهذ * حمل هندوستان همى بخشذ
قطرهء از لعاب حلم وى است * آنچ منج آشيان همىبخشذ
ذرّه از خيال خشم وى است * فتنه كآخر زمان همى بخشذ
تيغ نيلوفريش دشمن را * كسوت ارغوان همى بخشذ
سگ از اندام خصم سگ صفتش * استخوان استخوان همىبخشذ f . 87 a
همه بخش است مىنشايذ گفت * كه فلان يا فلان همى بخشذ
آنچ از انگشت او فروافتذ * آسمان صذ قران همى بخشذ
آدمى را دعاى او فرضست * ز آن خذايش زبان همى بخشذ
تيغ او آخته عدو زنده * تا بدانى كه جان همى بخشذ
زوذ بينيم از تواتر فتح * كه ملك سيستان همى بخشذ
دست جودش نگر كه از سر فضل * زر براونديان همى بخشذ
اطلس آتشى همى برّذ * قصب و پرنيان همى بخشذ
باذپايان آسمان هيكل * همچو كوه روان همى بخشذ
نيست از سيم بيوه بخشش شاه * گنج نوشين روان همى بخشذ
با خرذ گفتم از ملوك جهان * كيست كو دخل كان همى بخشذ
راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: محمد بن علي بن سليمان الراوندي
ص٢٠٧