هم در مدح و ثنا گويذ « 1 »
اى زمان فرع زندگانى تو * زندگانيت جاوذانى باذ
f . 84 b وى جهان شاذمان بصحبت تو * همه عمرت بشاذمانى باذ
امر و نهى تو بر زمان و زمين * چون قضاهاى آسمانى باذ
بر در و بام حضرت عاليت * كه بهشتش بناى ثانى باذ
روز و شب خدمت قضا و قدر * پرده دارى و پاسبانى باذ
با فلك مركب دو امت را * هم ركابى و هم عنانى باذ
خضر و اسكندرى بدانش و داذ * شربتت آب زندگانى باذ
تو توانا و ناتوانى را * با مزاج تو ناتوانى باذ
تا بپايان رسذ جوانه « 2 » پير * جاه و بخت ترا جوانى باذ
هست فرمانش بر زمانه روان * دايمش همچنين روانى باذ
ملك و اقبال و دولت و شرفش * اين جهانى و آن جهانى باذ
اين دو بيتيها انورى در مدح گفت
[ 1 ]
اى گوهر تو خلاصهء عالم گل * باذ از تو دو قوم را دو معنى حاصل
چون آب نكوخواه ترا حكم روان * چون لاله بذانديش ترا سوخته دل « 3 »
[ 2 ]
شاها بخذايى كه ترا بگزيذست * گر ملك چو تو خذايگانى ديذست
الّا تو كه بوذست كه صذ باره جهان * روزان بگرفتست و شبان بخشيذست « 3 »
[ 3 ]
با چرخ هميشه هم عنان راندهء * بر ماه غبار موكب افشاندهء
آدم پذر منست و زو فخرم نيست * ز آنست كه تو براذرم خواندهء
هامش
( 1 ) كلّيّات طبع لكهنو ص 632
( 2 ) ن ك : زمانه
( 3 ) كلّيّات طبع لكهنو ص 539