تا به پايش زمانه « 1 » خار سپرد * تا به دستش زمانه مار گرفت
روز هيجا كه از طرادهء لعل * موكبت شكل لاله زار گرفت
كارزار از هزاهز سپهت * صورت قهر كردگار گرفت
f . 83 b از نهيب تو شير گردون را * آب ناخورده بيش نار گرفت
فتنه را ز آرزوى « 2 » خواب امان * هوس كوك و كوكنار گرفت
اى بخوارى فتاذه هر خصمى « 3 » تا كه تيغ تو كار خوار « 3 » گرفت * خصم اگر غرّه شذ بمستى ملك
چون دماغش ز مى بخار گرفت * پاى در دامن امل پنداشت « 4 »
دامن ملك پايدار گرفت * ملك در خواب غفلتش بگذاشت
ملكى چون تو هوشيار گرفت * خيز [ و ] راى صبوح دولت كن
هين كه خصمانت را خمار گرفت * تا در امثال مردمان گويند
دى چو بگذشت حكم پار گرفت * روزگار تو باذ در ملكى
كه نه گيتى نه روزگار گرفت
قطعة فى المدح للانورى « 5 »
اى خذايت بپاذشاهى خلق * از ازل تا ابذ پسنديذه
ابد از كشتزار مدّت تو * خوشهء عمر « 6 » جاوذان چيذه
آب روى خذايگانى تو * خاك ز آدم ببيع بخريذه
ابر عدلت كه عافيت قطرست * سايه بر كاينات پوشيذه
فتنه از بيم بخت بيذارت * شب فترت « 7 » بخواب ناديذه
گوش چرخ از صداى نوبت تو * جز نواى نفاذ نشنيذه
آفرينش به چشم همّت تو * التفات نظر نيرزيذه
هامش
( 1 ) ن ك : ستاره
( 2 ) ن ا : آب روى
( 3 - 3 ) ن ك : كاثر خصمى تو خار
( 4 ) ن ك : بند است
( 5 ) كلّيّات انورى طبع تبريز ص 221
( 6 ) ن ا : عمرت
( 7 ) ن ك : فطرت