رايت از هرچ نام هستى يافت * داذن و ديذ « 1 » و داذ بگزيذه « 2 »
بسر تيغ ملك بگرفته * بسر تازيانه بخشيذه
بديههء از انورى در خواستند از مستى نتوانست گفتن عذر آن خواهذ « 3 » :
f . 84 a
خسروا گوهر ثناى ترا * جز بالماس عقل نتوان سفت
كردى از عقل داشت صحن دماغ * جان بجاروب هيبت تو برفت
نطقم اندر حجاب عجز بماند * خرم اندر خلاب شرم بخفت
حيرتم بر بديهه خار نهاذ * تا بباغ بديهه گل نشگفت
خوذ تو انصاف من بده چو منى * چون تويى را ثنا توانذ گفت
قطعة اخرى فى المدح « 4 »
تابش راى سايهء يزدان * منّت آفتاب باطل كرد
آنچ با من ز لطف كرد امروز * در بهار آفتاب با گل كرد
كرمش پاى مرد گشت مرا * شرف دست بوس حاصل كرد
خدمت خاك در گهش همه عمر * جان من بنده در همه « 5 » دل كرد
سلطان سنجر را در بزم با انورى خوش شذ و تلطّفها كرد اين قطعه بشكر آن گويذ ، [ قطعه ] « 6 » :
انورى را خذايگان جهان * پيش خوذ خواند و دست داذ و نشاند
باذه فرموذ و شعر خواست ازو * وندر آن سحر كرد و در افشاند
چون بمستى برفت بار دگر * كس فرستاذ و پيش تختش خواند
همه بگذار اين نه بس كه ملك * نام او « 7 » بر زبان اعلى راند
بيش ازين در زمانه دولت نيست * هيچ باقيش بر « 8 » زمانه نماند
هامش
( 1 ) ن ك : دين
( 2 ) ن ا : بكريذه
( 3 ) ر ك به كلّيّات انورى طبع لكهنو ص 607
( 4 ) ر ك به كلّيّات انورى طبع لكهنو ص 659
( 5 ) ن ك : همره
( 6 ) كلّيّات انورى طبع لكهنو ص 668
( 7 ) ن ك : من
( 8 ) ن ك : در