باغ عمر ترا بهارى باذ * نه چنان كز پيش خزان باشذ
خطبها را زبان بذكر تو تر * تا ممرّ سخن زبان باشذ
مدّتت لازم زمان و مكان * تا زمان لازم مكان باشذ
سكّها را دهان بنام تو باز * تا ز زر در جهان نشان باشذ
در جهان ملك جاوذانت باذ * خوذ چنين ملك جاوذان باشذ
انورى اين قصيده در حضرت سلطان سنجر برخوانده بوذ اين دعا در عقب بر ملك سليمن خواند « 1 »
ملكا مملكت غلام تو باذ * ملك همنام تو بنام تو باذ
ساحت آسمان زمين تو گشت * خواجهء اختران غلام تو باذ
حشمت از حشمت تو محتشم است * همه حشمت ز احتشام تو باذ
هرچه قايم بذات جز اوّل * همه را قوّت از قوام تو باذ
روز مى خوردن تو بدر و هلال * خوان « 2 » نقل تو باذ و جام تو باذ
اشهب روز و ادهم شب را * پيشه ليسيذن لگام تو باذ
گرهى كان قضا بنگشايذ * سخرهء دست اهتمام تو باذ
زرهى كان قدر نفرسايذ * خرقهء تير انتقام تو باذ
هرچ در تختهء اجل سرّيست * همه در دفتر كلام تو باذ
اى چو عنقا ز دام دهر برون * شير گردون شكار دام تو باذ
اى چو كيوان ز كام خصم برى * اوج كيوان به زير گام تو باذ
از پى آنك تا نگيرذ زنگ * تيغ مرّيخ در نيام تو باذ
چشم ايّام بر اشارت تست * گوش افلاك بر پيام تو باذ
در جهان گر مقام نيست مقيم * ذروهء قدر تو مقام تو باذ
ور حطام زمانه باقى نيست * نعمت فضل تو حطام تو باذ
تا كه فرجام صبح شام بوذ * صبح بذخواه تو چو شام تو باذ
همه كاريت از وقار و ثبات * پختهء « 3 » روزگار خام تو باذ
هامش
( 1 ) كلّيّات انورى ص 72
( 2 ) ن ا اينجا يك واو زيادى دارد ،
( 3 ) ن ا : تختهء