در جهانى و از جهان بيشى * همچو معنى كه در بيان باشذ
آفرين بر تو كآفرينش را * هرچ گويى چنين چنان باشذ
روز هيجا كه از درخش سنان * گرد را كسوت دخان باشذ
در تن اژدهاى رايتها * باذرا اعتدال جان باشذ
شير گردون چو عكس شير در آب * پيش شير علم ستان باشذ
هر كمين كز قضا گشاذه شوذ * از پس قبضهء كمان باشذ
اشك بر درعهاى سيمابى * نسخت راه كه كشان باشذ
هم عنان امل « 1 » سبك گردذ * هم ركاب اجل گران باشذ
هر سبو كز اجل شكسته شوذ * بر لب چشمهء سنان باشذ
چون بجنبذ ركاب منصورت * آن قيامت كه آن زمان باشذ
هركرا شذ يقين كه حملهء تست * پاى هستيش بر گمان باشذ
روح روح الامين در آن حالت * نه همانا كه در امان باشذ
نبوذ هيچكس جز از نصرت * كه دمى با تو هم عنان باشذ
هر مصافى كه اندر آن دو نفس * تيغ را با كفت قران باشذ f . 82 a
صذ قران وحش و طير را پس ازين * فلك از كشته ميزبان باشذ
خسروا بنده را دو سه سال است * كه همى آرزوى آن باشذ
كز نديمان حضرت ار نشوذ * از مقيمان آستان باشذ
بخرش پيش از آنكه بشناسى « 2 » * كآنگهى رايگان گران باشذ
چه شوذ گر ترا درين « 3 » يك بيع « 3 » * دست بوسيذنى زيان « 4 » باشذ
يا چباشذ كه در ممالك تو * شاعرى خام قلتبان باشذ
لكن اندر ميان « 5 » مدح و غزل * موى مويش زفانزفان باشذ
تا شوذ پير همچو بخت عدوت * هم درين دولت جوان باشذ
تا هواى خزان ببهمن و دى * زرگر باغ و بوستان باشذ
هامش
( 1 ) ن ا : امك
( 2 ) ن ك : بفروشى
( 3 - 3 ) ن ك : سودا
( 4 ) ن ا : زبان
( 5 ) ن ك : بيان