تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
زيور تاج و سرير و حليت چتر تو باذ * هر گهر كين حقّهء آيينه پيكر مىكشذ

اين قصيده « 1 » انورى در مدح سلطان سنجر گفت :

گر دل و دست بحر و كان باشذ * دل و دست خذايگان باشذ پاذشاه جهان كه فرمانش * بر جهان چون قضا روان باشذ آنك با داغ طاعتش زايذ * هرك از ابناى انس و جان باشذ و آنك با مهر خازنش رويذ * هرچ از اجناس بحر و كان باشذ عدلش ار با زمين بخشم شوذ * امن بيرون از آسمان باشذ قهرش ار سايه بر زمين فگنذ * زندگانى در آن جهان باشذ مرگ را دايم از سياست او * تب مرگ « 2 » اندر استخوان باشذ هركجا سكّه شذ بنام ثناش « 3 » * بخل بىنام و بىنشان باشذ هركجا خطبه شذ بنام ملك « 4 » * نطق را دست بر دهان باشذ اى قضا قدرتى كه با حزمت « 5 » * كوه بىتاب و بىتوان باشذ رايتت آيتى كه در حرفش * فتح تفسير و ترجمان باشذ من نگويم كه جز خذاى كسى * حال‌گردان و غيب‌دان باشذ گويم از راى و رايتت شب و روز * دو اثر در جهان عيان باشذ f . 81 b راى تو رازها كنذ پيذا * كه ز تقدير در نهان باشذ رايتت فتنها كنذ پنهان * كه چو انديشه بىكران باشذ لطفت ار والى « 6 » وجود شوذ * جسم را صورت روان باشذ باست ار بانگ بر زمانه زنذ * گرگ را سيرت شبان باشذ نبوذ خطّ روزيى مجرى * كه نه دست تو در « 7 » ضمان باشذ نبوذ « 8 » كار عالمى بنظام * كه نه پاى تو در ميان باشذ
هامش
( 1 ) ر ك بكلّيّات انورى طبع تبريز ص 70 - 72 ( 2 ) ن ك : و لرز ( 3 ) ن ك : و نشانش ( 4 ) ن ك : سخاش ( 5 ) ن ا : حرمت ( 6 ) ن ك : مايهء ( 7 ) ن ك : اش ( 8 ) ن ك : نرسذ