زيور تاج و سرير و حليت چتر تو باذ * هر گهر كين حقّهء آيينه پيكر مىكشذ
اين قصيده « 1 » انورى در مدح سلطان سنجر گفت :
گر دل و دست بحر و كان باشذ * دل و دست خذايگان باشذ
پاذشاه جهان كه فرمانش * بر جهان چون قضا روان باشذ
آنك با داغ طاعتش زايذ * هرك از ابناى انس و جان باشذ
و آنك با مهر خازنش رويذ * هرچ از اجناس بحر و كان باشذ
عدلش ار با زمين بخشم شوذ * امن بيرون از آسمان باشذ
قهرش ار سايه بر زمين فگنذ * زندگانى در آن جهان باشذ
مرگ را دايم از سياست او * تب مرگ « 2 » اندر استخوان باشذ
هركجا سكّه شذ بنام ثناش « 3 » * بخل بىنام و بىنشان باشذ
هركجا خطبه شذ بنام ملك « 4 » * نطق را دست بر دهان باشذ
اى قضا قدرتى كه با حزمت « 5 » * كوه بىتاب و بىتوان باشذ
رايتت آيتى كه در حرفش * فتح تفسير و ترجمان باشذ
من نگويم كه جز خذاى كسى * حالگردان و غيبدان باشذ
گويم از راى و رايتت شب و روز * دو اثر در جهان عيان باشذ
f . 81 b راى تو رازها كنذ پيذا * كه ز تقدير در نهان باشذ
رايتت فتنها كنذ پنهان * كه چو انديشه بىكران باشذ
لطفت ار والى « 6 » وجود شوذ * جسم را صورت روان باشذ
باست ار بانگ بر زمانه زنذ * گرگ را سيرت شبان باشذ
نبوذ خطّ روزيى مجرى * كه نه دست تو در « 7 » ضمان باشذ
نبوذ « 8 » كار عالمى بنظام * كه نه پاى تو در ميان باشذ
هامش
( 1 ) ر ك بكلّيّات انورى طبع تبريز ص 70 - 72
( 2 ) ن ك : و لرز
( 3 ) ن ك : و نشانش
( 4 ) ن ك : سخاش
( 5 ) ن ا : حرمت
( 6 ) ن ك : مايهء
( 7 ) ن ك : اش
( 8 ) ن ك : نرسذ