آفتاب كيمياگر تا ببخشى كوهكوه * ذرّهذرّه سوى كانها از عدم زر مىكشذ
تا مگر مرّيخ خونى را سلح دارى دهى * گرچه گويى يا نه بر خصمانت خنجر مىكشذ
حكم و فتوىّ سعادت را قلم در دست تست * مشترى [ ز ] آن طيلسان از شرم در سر مىكشذ
خرقهء پوشيذ كيوان بس كبوذ و هر زمان * روى زرد حاسدان « 1 » را نيل ديگر مىكشذ
وين عجايبتر كه تا خطبه بنامت بشنوذ * آسمان اين هفت پايه « 2 » پيش منبر مىكشذ
صدق بو بكريت بر عدل عمر دارذ همى * شرم عثمانيت سوى علم حيدر مىكشذ
خسروا بنده حسن را دولت جاويذ تو * سوى درگاه تو شاه بندهپرور مىكشذ
بلبل فضلست ليك از بهر داغ بندگيت * هر زمانش دل سوى طوق كبوتر مىكشذ
بهر تو كانى اگرچه هست « 3 » خاطر مىكنذ f . 81 a * پيش تو جانى اگرچه نيست در خور مىكشذ
در ثنا شيرين زبان و در دعا روشن دلست * هم بذين جرمش فلك در آب و آذر مىكشذ
گر زبانش شكّر و دل شمع شذ او هم كشيذ * آن عنا كز آب و آذر شمع و شكّر مىكشذ
تا فلك هر شب نمايذ حقّهء آيينه گون * و اندر « 4 » آن حقّه هزاران زرّ و زيور مىكشذ
هامش
( 1 ) ن د : حاسدت
( 2 ) ن ا : تابه
( 3 ) ن د : نيست
( 4 ) ن ا : كاندر