تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
حاسدت گرچه ادب نيست برآويخته باذ * به همان رشته كه از چاه زنخدان آرذ

اين قصيده از مكّه به حضرت اعلى فرستاذ :

هرگز بوذ كه باز ببينم لقاى شاه * شكرانه در دو ديذه كشم خاك پاى شاه هرگز بوذ كه بر من سرگشتهء غريب * چون روى شاه خوب شوذ باز راى شاه هرگز بوذ كه باز چو بلبل نوا زنم « 1 » * بر گلبن مديح ببستان سراى شاه هرگز بوذ كه باز بخندذ گل دلم * در نوبهار بزم ز ابر سخاى شاه هرگز بوذ كه بر سر من سايه افگنذ * پرّ كلاه بخت بفرّ هماى شاه گاهى چو سايه روى نهم بر زمين ملك * گاهى چو ذرّه رقص كنم در هواى شاه فخر ملوك صدر سلاطين كه چرخ گفت * بر چرخ « 2 » دولتست كلاه و قباى شاه سيّارگان چرخ درافتند چون شهاب * پاى ار برون نهند ز خطّ وفاى شاه گوى زمين چو قبّهء خورشيذ زر شوذ * گر ذرّهء برو فتذ از كيمياى شاه شاها بكعبه رفتم دانى چرا از آنك * گفتند خانه‌يست معظّم چو جاى شاه لبّيكها بنام مبارك زذم چنانك * گنبذكنان رسيذ بگردون صداى شاه موقف نبوذ جز ره صدر رفيع ملك * زمزم نبوذ جز ره بحر عطاى شاه در مروه جز مروّت خسرو نيافتم * وندر « 3 » صفا نديذم الّا صفاى شاه بگشاذ كارها حجر اسود و سزذ * كآمذ برنگ رايت عالم‌گشاى شاه گفتم كه خويشتن را قربان كنم خرذ * گفت اى ضعيف هى تو نشايى فداى شاه امروز سركشان همه گردن نهاذه‌اند * تا جان فدا كنند براى بقاى شاه f . 80 a در خانهء خذا و ببالين مصطفى * گفتم دعاى ملك و نموذم ولاى شاه و اكنون عزيمت سفر قدس كرده‌ام * هم كرده دان بهمّت بىمنتهاى شاه پذرفتم از خذاى كه از بهر شاه را * خواهم مزيد دولت و عمر از خذاى شاه بر خاك هر يكى ز بزرگان انبيا * يك حاجت بزرگ بخواهم براى شاه
هامش
( 1 ) ن ا : زيم ( 2 ) ن د : تخت ( 3 ) كذا