حاسدت گرچه ادب نيست برآويخته باذ * به همان رشته كه از چاه زنخدان آرذ
اين قصيده از مكّه به حضرت اعلى فرستاذ :
هرگز بوذ كه باز ببينم لقاى شاه * شكرانه در دو ديذه كشم خاك پاى شاه
هرگز بوذ كه بر من سرگشتهء غريب * چون روى شاه خوب شوذ باز راى شاه
هرگز بوذ كه باز چو بلبل نوا زنم « 1 » * بر گلبن مديح ببستان سراى شاه
هرگز بوذ كه باز بخندذ گل دلم * در نوبهار بزم ز ابر سخاى شاه
هرگز بوذ كه بر سر من سايه افگنذ * پرّ كلاه بخت بفرّ هماى شاه
گاهى چو سايه روى نهم بر زمين ملك * گاهى چو ذرّه رقص كنم در هواى شاه
فخر ملوك صدر سلاطين كه چرخ گفت * بر چرخ « 2 » دولتست كلاه و قباى شاه
سيّارگان چرخ درافتند چون شهاب * پاى ار برون نهند ز خطّ وفاى شاه
گوى زمين چو قبّهء خورشيذ زر شوذ * گر ذرّهء برو فتذ از كيمياى شاه
شاها بكعبه رفتم دانى چرا از آنك * گفتند خانهيست معظّم چو جاى شاه
لبّيكها بنام مبارك زذم چنانك * گنبذكنان رسيذ بگردون صداى شاه
موقف نبوذ جز ره صدر رفيع ملك * زمزم نبوذ جز ره بحر عطاى شاه
در مروه جز مروّت خسرو نيافتم * وندر « 3 » صفا نديذم الّا صفاى شاه
بگشاذ كارها حجر اسود و سزذ * كآمذ برنگ رايت عالمگشاى شاه
گفتم كه خويشتن را قربان كنم خرذ * گفت اى ضعيف هى تو نشايى فداى شاه
امروز سركشان همه گردن نهاذهاند * تا جان فدا كنند براى بقاى شاه
f . 80 a در خانهء خذا و ببالين مصطفى * گفتم دعاى ملك و نموذم ولاى شاه
و اكنون عزيمت سفر قدس كردهام * هم كرده دان بهمّت بىمنتهاى شاه
پذرفتم از خذاى كه از بهر شاه را * خواهم مزيد دولت و عمر از خذاى شاه
بر خاك هر يكى ز بزرگان انبيا * يك حاجت بزرگ بخواهم براى شاه
هامش
( 1 ) ن ا : زيم
( 2 ) ن د : تخت
( 3 ) كذا