جان برافشانم صذ ره چو يكى پروانه * كه شبى پيش رخ شمع بپايان آرذ
شاذمان گردم چون دل شذهء « 1 » كز زاريش « 1 » * هم ملامتگر او وعدهء جانان آرذ
هرچ گويم چه عجب از دم آن باذ كه او * عنبر از خاك ره مركب سلطان آرذ
خسرو اعظم سلطان سلاطين سنجر * كآنچ گويذ « 2 » بضرورت فلكش آن آرذ
عكس رايش « 3 » خوان هر نور كه انجم بخشذ * فيض جودش دان هر نقد كه آن كان آرذ
جام زر بارذ چون دست بعشرت يازذ * تيغ سر پاشذ چون روى بميدان آرذ
خاصگانش را بس هديه كه قيصر سازذ * بندگانش را بس تحفه كه خاقان آرذ
زه زه اى شاه كه از بهر كمان و تيرت * فلك از تير و كمان تركش و قربان آرذ
لاجورديست حسامت كه چو دشمن از ابر « 4 » * كهرباگون « 5 » شذ ازو بسّذ و « 5 » مرجان آرذ
ز آستين چون يد بيضا بنمايى گردون * دامن صبح ز غيرت بگريبان آرذ
بهر تعويذ تو نشگفت كه پيل سرمست * ناخن شير ژيان از بن دندان آرذ
هامش
( 1 - 1 ) ن د : كز در او
( 2 ) ن د : خواهد ،
( 3 ) ن د : رويش ،
( 4 ) ن د : بيم ،
( 5 - 5 ) ن د : شذه و خوشهء