چون سر خصم تو كوبذ فلك بافته « 1 » گر * پاى خايسك بسى بر سر سندان آرذ
شاه سنجر به خط نور نويسذ خورشيذ * چون زر از صلب عدم در رحم كان آرذ
خسروا حاجتم اينست كه يزدان بكرم * بازم اندر كنف سايهء يزدان آرذ
بجلال تو كه گردو [ ن ] همه عالم بر من * بىجمال تو همى تنگ چو زندان آرذ
هيچ ابرى نجهذ از طرف نيشابور « 2 » * كه ازين ديذه ببغداذ نه باران آرذ
من ندارم طمع آنك بجويذ شاهم * يا حديثم به زبان شكر « 3 » افشان آرذ
ليك در خاطرم آيذ كه دبير خاصّه * نام اين گمشده در اوّل فرمان آرذ
در ببارم اگرم شاه ز پستىّ عراق * ابر كردار به بالاى خوراسان آرذ لا أَرَى الْهُدْهُدَ « 4 » اگر رنجه شوذ هدهد پير * مژدهء تخت و عروسى بسليمان آرذ
چرخ دولابى چندانك سوء چاه زمين * رشتهء نور ز مهر و مه تابان آرذ f . 79 b
بىمه و مهر و چه و رشته چنان باذ اى شه « 5 » * كه خضر آب تو از چشمهء حيوان آرذ
هامش
( 1 ) ن د : تافته
( 2 ) ن ا : نيسابور
( 3 ) ن د : گهر
( 4 ) قر : 27 ، 20
( 5 ) ن د : بىمه و مهر و چه در رشته چنان باد اى شاه