چون عقل همه گرد معانيش « 1 » طوافست * چون روح همه سوى معاليش سفر « 2 » باذ
طغراى هلاليش دريغست بكاغذ * آن ابرو [ ى پيرو ] زى بر روى قمر باذ
آن رايت عاليش كه زلفين فتوحست * نقش گل رخسار عروسان ظفر باذ
سلطان سلاطين همه مشرق و مغرب * كز همّت او فرق زحل پاى سپر « 3 » باذ
بخشندهء تاج ملكان سنجر عادل * كان تخت بذو هر نفس آراستهتر باذ
شاها ز نسيم گل فتح تو كه بشگفت * جانهاى سلاطين ر [ ا ] در خلد اثر باذ
هر تاج كه دارند شهان گرچه تو داذى * در خدمت درگاه تو آن تاج كمر باذ
تا دامن ابر از عرق چشمهء خورشيذ * از خجلت بحر « 4 » كف دربار تو تر باذ
اين لشكر منصور ترا حاطهم اللّه * بر شهره پيروزى پيوسته گذر باذ
آنگاه كه از آتش دل سوخته گردذ * بذخواه ترا ديذه پر از آب جگر باذ
چشمش ز نم ديذه و جانش ز تف دل * سوزان و گدازنده چو شمع و چو شكر باذ
بسيار ز تيرت سپرش همچو زره شذ * اينبار ز گرزت زرهش همچو سپر باذ
هامش
( 1 ) ن ا : معانيش
( 2 ) ن ا : سير
( 3 ) ن ا : سر
( 4 ) ن د : ابر ،