خاقانيا بسوگ خوراسان سياهپوش * كايّام فتنه گرد سوادش سياه برد
عيسى به حكم رنگرزى بر مصيبتش * نزديك آفتاب لباس سياه برد
چرخ از سر محمّد يحيى ردا ربوذ * دهر از سر سعادت سنجر كلاه برد
f . 76 a
و چون غزّان برفتند مردم شهر را بسبب اختلاف مذاهب حقايد قديم بوذ ، هر شب فرقتى از محلّتى حشر مىكردند و آتش در محلّت مخالفان مى زذند تا خرابها كه از آثار غزّ مانده بوذ اطلال شذ ، و قحط و و با بذيشان پيوست تا هركه از تيغ و شكنجه جسته بوذ بنياز بمرد ، و قومى علويان و سران غوغا شهرستان كهندز آباذان كرده بوذند و بر برجها منجنيقها نهاذه بقيّتى كه از ضعفا مانده بوذند پناه با ايشان داذند « 1 » ، و مؤيّد اى ابه شاذياخ كه سراى سلطان بوذ و سراى امرا و بارهء قديم داشت آباذان كرد و آلاتى كه در شهر از آجرّ و چوب مانده بوذ باز آنجا نقل كردند ، و بعد از دو سه سال نشابورى بذان مجموعى و آراستگى چنان شذ كه هيچكس محلّت خوذ بازنشناخت ، حكمت :
السّلطان السّوء يجمع السّفل و يكثر العلل و الولد السّوء يشين السّلف و يهدّ الشّرف و يشغل الفكر و يطوى الذّكر و الجار السّوء يفشى السّرّ و يهتك السّتر « 2 » ، پاذشاه بذ لشكر بذ انگيزذ و در بهانه آويزذ و فرزند بذ عيب سلف و شكست شرف آرذ و خاطر مشغول دارذ و همسايهء بذ پرده درذ و راز بدر برذ ، و در شهرى چون نشابور آنجا كه مجامع انس و مدارس علم و محافل صدور بوذ مراعى اغنام و مكامن وحوش و هوامّ شذ ، و پندارى امير معزّى « 3 » اين حال را مشاهد بوذ كه مىگويذ ، شعر :
آنجا كه بوذ آن دلستان با دوستان در بوستان * شذ كوف و كرگس را مكان شذ گرگ و روبه را وطن
هامش
( 1 ) ا آ ج 11 ص 120
( 2 ) فقf . 11 a( 3 ) ر ك بص 58 ح 3