و بذان فساد مؤيّد ملك تباه شذ ، مثل : اىّ ملك خفّت وطاته على اهل الفساد ثقلت عليه وطاة الاعدآء و الاضداد « 1 » ، هر پاذشاه كه وطأت او بر اهل فساد سبك آيذ وطأت اعدا برو گران بوذ ، بذان غدر كه با آن رعيّت رفت بعد از زنهار و اعتراف بجنايت و استغفار زوال ملك حاصل آمذ ، مثل : اىّ ملك جار على اوليائه و رعيّته اعان على زوال ملكه و دولته « 1 » ، هر ملك كه بر رعيّت و اوليا ظلم كنذ يارى ميدهذ بر زوال ملك و دولت ، غزّان مرو را كه دار الملك بوذه بوذ از روزگار چغرى بك و چندين گاه بذخاير و دفاين و خزاين ملوك و امراى دولت آگنده بوذ سه روز متواتر مىغارتيذند ، اوّل روز زرّينه و سيمينه و ابريشمينه ، دوّم روز برنجينه و رويينه و آهنينه ، سوّم روز افگندنى و حشو بالشها و نهاليها و خم و خمره و در و چوب ببردند و اغلب مردم شهر را اسير كردند ، و بعد از غارتها عذاب مىكردند تا نهانيها مىنموذند و بر روى زمين و زير زمين هيچ نگذاشتند ، پس روى بنشابور نهاذند و چندانك عدد ايشان بوذ سهچندان اتباع لشكر بذيشان پيوست ، مردم نشابور اوّل كوششى بكردند و قومى را ازيشان در شهر كشتند ، چون ايشان را خبر شذ حشر آوردند و اغلب خلق زن و مرد و اطفال در مسجد جامع منيعى گريختند ، غزّان تيغ درنهاذند و چندان خلق را در مسجد كشتند كه كشتگان در ميان خون ناپيذا شذند ، مثل : اذا ملك الاراذل هلك الافاضل « 2 » ، مملكت اراذل هلاك افاضل بوذ ، چو شب درآمذى
f . 75 b
مسجدى بر طرف بازار بوذ آن را مسجد مطرّز گفتندى مسجدى بزرگ كه دوهزار مرد در آنجا نماز كردى و قبّهء عالى داشت « 3 » منقّش از « 3 » چوب مدهون كرده و جمله ستونها مدهون « 4 » آتش در آن مسجد زذند و شعلها چندان ارتفاع گرفت كه جمله شهر روشن شذ تا روز بذان روشنى غارت
هامش
( 1 ) فقf . 21 b( 2 ) ايضاf . 23 b( 3 - 3 ) كذا فى جت ، و ن ا : بمقنس و
( 4 ) جت : مذهّب