اطراف خوراسان در خدمت سلطان اعظم برى آمذند و در حضور سلطان مسعود بار داذ « 1 » ، شعر :
چنين گويذ آن شاه بيذاربخت * كه از داذ گشت او سزاوار تخت
مرا گنج داذست دهقان سپاه * نخواهم بدينار كردن نگاه « 2 »
( كه ما بىنيازيم از آن خواسته * كه گردذ بنفرين روان كاسته
كرا گوشت درويش باشذ خورش * ز چرمش بوذ بىگمان پرورش ) « 3 »
( بگيتى نبايذ كه از شهريار * بمانذ جز از راستى ياذگار
چرا بايذ اين گنج و اين درد و رنج * روان بستن اندر سراى سپنج
چو ايذر نخواهى همى آرميذ * ببايذ چريذ و ببايذ چميذ ) « 4 »
هزينه باندازهء گنج كن * دل از بيشى گنج بىرنج كن « 5 »
كه جاويذ هركس كنذ آفرين * بر آن شاه كآباذ شذ زو زمين « 6 »
در روز بار سلطان [ بهرامشاه بن ] « 7 » مسعود از غزنين سر سورى « 8 » ملك غور با هدايا فرستاذه بوذ عرض كردند و فريد كاتب اين دو بيتى بگفت ، بيت « 9 »
آنها كه بخدمتت نفاق آوردند * سر جملهء عمر خويش طاق آوردند
دور از سر تو سام بسرسام بمرد * و اينك سر سورى بعراق آوردند
سام براذر سورى ملك غور بوذ ، چون سنجر عهد با مسعود تازه كرد شانزده روز برى بوذ سلطان مسعود و جملهء امراى عراق را خلعتهاى گرانمايه داذ و در رمضان ازين سال بازگشت ، و بعد از يك سال ملك
هامش
( 1 ) ا آ ج 11 ص 94 ، ز ن ص 224 ،
( 2 ) شه ص 1623 س 27 ،
( 3 ) ايضا ص 1624 س 10 - 11 ،
( 4 ) ايضا ص 1626 س 23 - 25 ،
( 5 ) ايضا ص 1765 س 27 ،
( 6 ) ايضا ص 1624 س 18 ،
( 7 ) كذا فى جت و هو الصّواب ،
( 8 ) يعنى سيف الدّين سورى بن الحسين
( 9 ) در تگ و ر ص و حس اين دو بيتى بفخر الدّين خالد هروى منسوب است ،