آدمى از آن جملت سه چهار هزار معروفان امرا و اصحاب مناصب و ارباب دولت كشته شذند و آن قرن در نوشته شذ « 1 » ، و سلطان را نه از پس راه بوذ نه از پيش ، تاج الدّين ابو الفضل گفت اى خذاوند جاى ايستاذن نيست و ثبات و توقّف نامحمودست ، سلطان با سيصذ سوار مغرق در آهن بر ميان لشكر كافر زذ و چون بيرون آمذ از آن فوج پانزده مرد با وى مانده بوذند همچنان روى در بيابان نهاذ و قلاوزى تركمان بدست آورد و سوى بلخ آمذ و بر حصار ترمذ شذ « 2 » ، شعر :
كه دانا زذ اين داستان بزرگ * كه شيرى كه بگريزذ از جنگ گرگ
نبايذ كه گرگ از پسش در رسذ * كه از بخت بذ اين چنينها سزذ
كه بخت بذست اژدهاى دژم * بدام آورذ شير شرزه بدم « 3 » f . 72 b
( چو بر كس نمانذ همى روز بخت * نه گنج و نه ديهيم شاهى نه تخت
همى نام جاويذ بايذ نه كام * بينداز كام و بر افراز نام ) « 4 »
بعد از آن بقاياى لشكر از زوايا و متشرّدان از اطراف مىرسيذند و تهنيت ماندگان و تعزيت گذشتگان مىكردند ، و فريد دبير « 5 » در آن واقعه اين دو بيتى مىگويذ ، شعر :
شاها ز سنان تو جهانى شذ راست * تيغ تو چهل سال از اعدا كين خواست
گر چشم بذى رسيذ آن هم ز قضاست * آنكس كه بيك حال بماندست خذاست
حكمت : اذا اشكل عليك الامور و تغيّر لك الجمهور فارجع الى رأى العقلاء و افزع الى استرشاد النّصحاء و لا تأنف من الاسترشاد و لا تستنكف من الاستمداد فلان تسئل و تسلم خير من ان تستبدّ و تندم « 6 » ،
هامش
( 1 ) اين واقعه در سنهء 536 وقوع يافت و معروف است بجنگ قطوان كه موضعى است بدر سمرقند ( ر ك به ا آ در حوادث سنهء 536 )
( 2 ) ا آ ج 11 ص 53 ،
( 3 ) شه ص 897 س 4 ،
( 4 ) ايضا ص 2061 س 8 - 9 ،
( 5 ) فريد الدّين الكاتب ، يقول دولتشاه سمرقندى وى شاگرد انورى بوده است و همواره ملازم درگاه سلطان سنجر بودى ، بعضى از اشعار او در لباب الالباب عوفى محفوظ است ( ج 1 ص 152 - 154 )
( 6 ) فقf . 18 a