ابن يامين ملك تا جاويذ * عدّت يوسف براذر باذ
ذات پاكش كه عالم معنيست * روى اقبال و پشت لشكر باذ
گرد سمّ سمند موكب شاه * سرمهء چشم هفت اختر باذ
آسمانش كمينه خرگاهست * آفتابش كمينه افسر باذ
هر زمان كار دولت و ملّت * از سر تيغ او قوىتر باذ
چرخ اگر جز به حكم او گردذ * بسته راه و شكسته چنبر باذ
دولت آباذ پنج نوبت ملك * چار ديوار هفت كشور باذ
با دلش باذ در كف كانست * با كفش خاك بر سر زر باذ
f . 70 - a شاه در مردمى و در مردى * در جهان ياذگار حيدر باذ
دايم از خون دشمنان ملك * صفحهء تيغ او معصفر باذ
كمترين پايه از مراتب شاه * سقف اين طارم مدوّر باذ
هركجا نام ملكشاه « 1 » آمذ * ننگ بر دولت سكندر باذ
هركه سر بر خطش نهاذ بطبع * راست چون دايره همه سر باذ
هندو چرخ « 2 » را ز خادم شاه * لقب خاص سعد اكبر باذ
يكدلى در ولاى اين سلطان * كار اين پردل دلاور باذ
گوش گردون ز لفظ در بارش * صدف درّ و درج گوهر باذ
اشك بذخواه او ز هيبت او * مدد آب بحر اخضر باذ
روز رزمش ظفر دعا كرده * كه شهنشاه دين مظفّر باذ
گفته نصرت كه آفرين خذاى * بر دل شاه و دست و خنجر باذ
بهترين جوشنى بوقت گريز * بر تن خصم شاه چاذر باذ
بحر قلزم كه ساحل كف اوست * از زهاب دلش توانگر باذ
ناصحش را بدست بر زنجير * گر بوذ پيچ زلف دلبر باذ
هامش
( 1 ) براى حفظ وزن بايد به سكون لام بخوانيم و يا گويا بتركيب اضافت يعنى « ملك شاه » بايد باشد
( 2 ) كنايه از كوكب زحل است ( برهان ) ، ر ك بص 4 ح 4