ابو هاشم « 1 » كرد كه رئيس همذان بوذ جدّ علاء الدّولة و از سلطان قبول كرد كه پانصذ هزار دينار ازو حاصل كنذ به شرط آنك سيّد را بدست او باز دهذ ، حكمت : النّميمة دناءة و السّعاية رداءة و هما رأس الغدر و اساس الشّر فجنب سبلهما و اجتنب اهلهما « 2 » ، سخنچينى از دونى باشذ و سعايت از بذ اصلى و اين هردو راس شرّ و اساس غدرند درين دو راه مرويذ و از آنچ اين هردو كنذ بگريزيذ ، شعر :
عيب اهل هنر كه نيست مجوى * بذ نيكان كه در تو هست مگوى
پيش از آنك كس بهمذان رفت بگرفتن او سيّد را خبر شذ ، در نشست با سه پسر و براهى مجهول بيك هفته باصفهان رسيذ و از خواصّ سلطان خادمى را طلبيذ كه او را بشب در پيش سلطان برذ ، لالا قراتگين را تعيين كردند او را بخواند و ده هزار دينار در ده صرّه حاضر كرد و گفت اين خدمت تست امشب مرا بخلوت به خدمت سلطان بر ، خواجه لالا هرگز چندين مال نديذه بوذ متحيّر شذ و گفت اين مال بسلطان مىبايذ رسانيذ ، سيّد گفت اين خاصّ تست ، خواجه خدمت او را كمر بست و همان شب او را به حضرت برد ، و سيّد پيرى چشم پوشيذه بوذ و نورانى قتلغ خاتون زن سلطان حاضر بوذ ، سيّد ابو هاشم سلطانرا دعا گفت و درّى يتيم آورده بوذ كه سلطان مثل آن نداشت ، سيّد بگريست و گفت خواجه احمد مدّتهاست كه قصد خانهء بنده مىكنذ شنيذم كه بنده را بپانصد هزار خريذه است خذاوند عالم روا ندارذ كه فرزندزادهء پيغمبر عليه السّلام را فروشذ ، مثل :
لا تقبل ما يشينك عاجله و يضرّك آجله ، چيزى مكن كه به دنيا عار آرذ و بآخرت زيان دارذ ، اين پانصذ هزار دينار بنده بهشتصذ هزار مىكنذ به شرط آنك او را بدست بنده باز دهى ، مثل : الكريم من كفّ اذاه و القوىّ من غلب هواه « 3 » ، كريم آنست كه رنج خوذ باز دارذ و شجاع آنست كه
هامش
( 1 ) ز ن افزوده : الحسنى ، ا آ : الشريف ابو هاشم
( 2 ) فقf . 11 a( 3 ) ايضاf . 6 b