بوذ و هزار دينار و نيشى بداذه زهر آلوذ تا سلطانرا بذان فصد كنذ ، ازين سگالش وزير و پيغام عطّاش و جواب سعد الملك حاجب خواجه « 1 » باخبر بوذ ، و حاجب زنى داشت بغايت جمال و ازوش هيچ پوشيذه نبوذ اين راز هم با او در ميان بوذ ، زن مولى داشت شب خلوت در ميان معاشرت و اثناى مفاوضت اين حال با او گفته شذ ، مول دوست
f . 67 - b
كامل لقبى بوذ از وكلاى شرف الاسلام « 2 » اين ماجرا باستفاضت بذو رسيذ ، شرف الاسلام « 2 » توقّف روا نداشت و هم در شب بسراى سلطان آمذ و بخلوت حال بازنموذ ، سلطان ديگر روز بعمد خوذ را رنجور ساخت و فصّاد را خواند ، چون بازوى سلطان ببست و نيش بيرون آورد رنگ نيش بذ بوذ ، سخن راست بازخواند ، مثل : من استشار العالم فيما ينويه و استرشد العاقل فيما يأتيه وضح له الامور و صلح به الجمهور و استنار منه القلب و سهل عليه الصّعب « 3 » ، هركه با علما مشورت كنذ و با عقلا راى زنذ كارهاش بروشنى رسذ و دشخوارهاش به آسانى پيوندذ ، سلطان از سر هيبتى و انكارى درو نگريست فصّاد گفت اى خذاوند بجان زينهار و راستى در ميان آورد ، سلطان فرموذ تا هم بذان مبضع فصّاد را رگ زذند درحال سياه شذ و جان بداذ ، سلطان را در الحاد سعد الملك شك نماند ، ديگر روز او را بگرفت و ابو العلاى مفضّل « 4 » را و بياويخت ، شعر :
هامش
( 1 ) خواجه يعنى سعد الملك
( 2 ) گويا لقب صدر الدّين الخجندى سابق الذّكر است چه جت و ع و رسالهء جوينى اينجا بجاى « شرف الاسلام » « صدر الدّين خجندى » نوشتهاند ،
( 3 ) فقf . 18 a( 4 ) گويا يكى از متعلّقين و اتباع سعد الملك بوده است چه ا آ مىگويد « و فى شوّال من هذه السّنة [ يعنى سنة 500 ] قبض السّلطان محمّد على وزيره سعد الملك . . . و صلبه على باب اصبهان و صلب معه اربعة نفر من اعيان اصحابه و المنتمين اليه امّا الوزير فنسب الى خيانة السلطان و امّا الاربعة فنسبوا الى اعتقاد الباطنيّة » پس بدون شك يكى ازين چهار نفر ابو العلاء مفضّل بوده است ،