تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
بعد از آن بر در شهر به نزديكى دشت گور دعوت‌خانهء ساخت و هرشب از شهر جماعتى بيامذندى و دعوت پذيرفتندى و تقرير كردندى تا هر
f . 66 b
قومى در محلّهء خويش جمعى را برين بدعت راست نهاذندى و پس بدعوت خانه آوردندى تا سىهزار مرد دعوت قبول كردند ، و مسلمانانرا دزديذندى و هلاك كردندى ، شعر :
كفر را هرك زينتى دانذ * حق تعاليش خوار گردانذ پايهء نيست گر همى دانى * برتر از قبّهء مسلمانى
و در آن عهد نابينايى ظاهر شذ او را علوى مدنى گفتندى ، آخر روز بر در كوچهء خوذ ايستاذى عصايى در دست دعا كردى كه خذايش بيامرزاذ كه دست اين نابينا گيرذ و درين كوچه بدر خانه رسانذ ، و آن كوچه دراز و تاريك بوذ و سراى كور در آخر و بدهليز سراى چاهى بوذ ، چو علوى را بدر سراى بردندى قومى آن شخص را در سراى كشيذندى و در آن چاه نگون كردندى ، و از آن چاه منفذها با سردابها بوذ ، مدّت چهار پنج ماه برين بگذشت و خلقى بسيار از جوانان شهر مفقود شذند كس بيرون نمىبرد و از مرده و زنده خبرى نمىيافتند ، شعر « 1 »
اگر چند نرمست آواز تو * گشاذه كنذ روز هم راز تو
روزى زنى گداى ازين سراى چيزى ميخواست نالهء شنيذ گفت خذا بيمارتانرا شفا دهاذ ، شعر « 2 »
برين داستان زذ يكى مهرنوش * كه ديوار دارذ بگفتار گوش
مردم آن خانه انديشيذند كه او بر آن حال وقوف يابذ ، خواستند كه او را ببهانهء نان داذن در سراى كشند ، زن بترسيذ و بگريخت و بدر كوچه قومى را گفت از فلان سراى نالهء منكر شنيذم و قومى قصد من
هامش
( 1 ) شه ص 1684 س 11 ، ( 2 ) ايضا ص 1422 س 5 ،