هرك را كفايت نيكو بوذ سزامند ولايت شوذ و مهترى يابذ و از كفايت و دانش سرور شوذ ، شعر :
( جهاندار شاهى ز داذ آفريذ * گر از گوهر و از نژاذ آفريذ
بذانكس دهذ كو سزاوارتر * خرذدارتر هم بىآزارتر ) « 1 »
خرذ چون يكى خلعت ايزذيست * از انديشه دورست و دور از بذيست « 2 »
( ايا مرد بذبخت بيداذگر * بنا بوذنيها گمانى مبر
كه خرچنگ را نيست پرّ عقاب * نپرّذ عقاب از بر آفتاب ) « 3 »
كه گويذ كه كژّى به از راستى * چرا دل بكژّى بياراستى « 4 »
( تو بيمارى و پند داروى تست * بكوشم همى تا شوى تندرست
پزشك تو پندست و دارو خرذ * مگر آز تاج از دلت بسترذ ) « 5 »
( خنك آنكسى كو بوذ پاذشا * دلى راذ دارذ تنى « 6 » پارسا
بدانذ كه گيتى بذو بگذرذ * نگردذ بگرد در بىخرذ ) « 7 »
و در آن فتور كه ميان سلطان محمّد و بركيارق مىبوذ كار ملاحده خذلهم اللّه نيرو گرفت و بهر شهرى داعيان پراگنده شذند ، مثل : كلّ
f . 66 a
يعرف بقوله و يوصف بفعله فقل سديدا و افعل حميدا « 8 » ، هركس بگفتار شناخته شوذ و بكردار افراخته گردذ سخن گزيذه گوى و به راه كردار ستوذه پوى ، باصفهان اديبى بوذ او را عبد الملك عطّاش گفتندى ، در ابتدا خويشتن بتشيّع منسوب مىكرد بعد از آن متّهم شذ و ايمّهء اصفهان تتبّع او مىكردند و تعرّض خواستند نموذ ، بگريخت و برى شذ و از آنجا بحسن
هامش
و كان اصحاب صدقة كلّما حملوا منعهم النّهر من الوصول الى الاتراك و النّشّاب و من عبر منهم لم يرجع . . . » ( ا آ ج 10 ص 312 ) ، و سبب هزيمت اصحاب صدقه بيشتر همين بود ،
فقf . 17 b( 1 ) شه ص 1878 س 9 - 10
( 2 ) ايضا ص 1715 س 2
( 3 ) ايضا ص 1877 س 9 - 10
( 4 ) ايضا ص 1881 س 26
( 5 ) ايضا ص 1882 س 11 و 13
( 6 ) ن ا : تن
( 7 ) شه ص 969 س 25 - 26
( 8 ) فقf . 8 a