نه چنان ريزذ مر دشمن دولت را خون * كه يكى حاسد را در خط نسيان آرذ
چونكه بر رخش بميدان هنرگوى زنذ * كلهء « 1 » بر رخ اين مهر درخشان آرذ
باذت آراسته درگاه بتاييد خذا * هر زمانت مدد و نصرت رحمان آرذ
شهريارا رهيت « 2 » هست هنرمند جهان * چرخ از آن بر سر او واقعهء « 3 » برّان آرذ
حملى از بهر غياث الدّين سلطان دارذ * ز آن گهرها كه ز راوند و ز كاشان آرذ
نه از آنهاست خذاوند كه شعرى منحول * به چو تو شاه هنرمند سخندان آرذ
خاطر بنده بانشاى ثناهاى لطيف * دعوى حسن كنذ معنى حسّان آرذ
كلك ميمونم بر معجز اين نظم نظيف * از سر علم دو صذ حجّت و برهان آرذ
بقراضات گدايانه كجا يازذ دست * آنك اكسير كنذ مايهء صذ كان آرذ
گر بگويند ازين شيوهء نظم بيتى * يا كسى با رهيت گوى بميدان آرذ
نكنذ بنده دگر دعوى شاهىّ سخن * نه بميدان هنر اسپ بجولان آرذ
هامش
( 1 ) كله باوّل و ثانى مفتوحگوى را گويند كه گاه خنده بر چهره و رخسار جوانان خوبروى افتد ( فرهنگ انجمن آرا ) ، اينجا گويا همين معنى مرادست ،
( 2 ) رهى بفتح اوّل و كسر ثانى و سكون ثالث بمعنى غلام و چاكر ( برهان ) و مراد از آن خود مصنّف است ظاهرا
( 3 ) هاى اين كلمه در وزن زياد است