حميّت قومىاند اين سلجوقيان مردى اين همه سختى به روى سلطان آورد يك بار بندهء پذرش « 1 » را بر آن داشت كه پاذشاهى طلبذ و آلت سلطنت از سراپرده و چتر و غير آن جهت وى راست كرد و ديگرباره بگنجه رفت و براذرش را بياورد و يكچند او را آواره داشت و بيچاره در جهان گردانيذ اكنون ديگر او را وزارت مىدهذ و برو اعتماد مىكنذ ، مثل :
طعن اللّسان اشدّ من طعن السّنان « 2 » ، زخم زبان از طعن سنان سختتر باشذ ، سلطان با نيمچه از خرگاه بيرون آمذ و مؤيّد الملك را بخواند و بفرموذ تا چشمش ببستند و بر كرسى نشاندند و زخمى چنان زذ كه گردن بگزارد و سر هنوز بر دوش بوذ كه بجنبيذ سر بر زمين افتيذ ، سلطان با طشتدار نگريذ و گفت حميّت سلجوقيان مىبينى ، و آن وزير در
f . 63 b
سر آن مماكست و سخن طشتدار رفت « 3 » ، پس طشتدار بگريخت و دگر روى سلطان نيارست ديذ ، و ميان سلطان محمّد و بركيارق پنج بار مصاف افتاذ « 4 » چهار بار دست بركيارق را بوذ و عاقبت محمّد را بركيارق گرفتار آمذ ، شعر :
چنين آمذ اين چرخ ناپايدار * ندانذ همى لشكر از شهريار « 5 »
همى بدروذ پير و برنا بهم * ازو داذ بينيم و هم زو ستم « 6 »
( ايا آزمون را نهاذه دو چشم * گهى شاذمانى گهى پر ز خشم
چنين بوذ تا بوذ دور زمان * بنويى تو اندر شگفتى ممان
شگفت اندرين گنبذ تيز گرد * بماندى چنين دل پر از داغ و درد
هامش
( 1 ) يعنى الامير انر
( 2 ) فقf . 12 a( 3 ) تگ ص 452 - 453 ، رص و حس در ذكر سلطان بركيارق ، ا آ و زن در ذكر قتل مؤيّد الملك وزارت گرفتن او را بوعدهء مال و نيز حكايت طشتدار را ذكر نكردهاند
( 4 ) المصافّ الاوّل فى سنة 493 و الثّانى فى 494 . و الثّالث و الرّابع فى 495 و الخامس فى 496 ( ر ك به ا آ ج 10 ص 199 - 200 ، 205 - 206 ، 224 - 226 ، 227 ، 248 - 250 )
( 5 ) شه ص 1003 س 26 ، مصراع ثانى : نه پرورده داند نه پروردگار
( 6 ) ايضا ص 1004 س 1