اكبر و نصيب اوفر باذ ، و چتر سلطنت و رايت دولت او سايهدار اين ديار باذ و بذين بلاد رساذ بمحمّد و آله ،
اين قصيده مصنّف كتاب در مدح گفت
وقت آنست كه شه تخت بهميان آرذ * لشكرش روى سوء ملك خراسان آرذ
تخت طغرل به تو صذ نامهء دلبند نبشت * تا به تو تاج سلاطين جهانبان آرذ
ملكت سنجر و مسعود خراسان و عراق * هردو در ضبط جهاندار سليمان آرذ
با تو تفويض شوذ ملك جهان از پى آنك * عدل تو كار جهان نيك بسامان آرذ
نام تو گرچه سعادت را توقيع شذست * سعد اكبر شوذ ار روى بكيوان آرذ
بندهء درگه تو كسرى و فغفور سزذ * سجدهء بارگهت قيصر و خاقان آرذ
تويى آن شاه سكندر صفت خضر نشان * كه حيوة ابدت شربت حيوان آرذ
فتح و اقبال و ظفر هرسه مقيم درتاند * گوش بگرفتهشان پيش تو يزدان آرذ
منصب جاه ترا روزبروز و دمدم « 1 » * تازه منشورى از گنبذ گردان آرذ
ياذ باذ آن دم كين شاه مبارك پيكر * از پى رزم عدو جوشن و خفتان آرذ
هامش
( 1 ) ن ا : بدم ، و اينطور وزن خراب باشد