كردند « 1 » ، سلطان چون اين حالت ديذ برنجيذ و از شرج سراپرده بيرون دويذ تا بخيمهء آخربك رسيذ ، آخربك پيش بازآمذ و زمين ببوسيذ ، سلطان گفت اين چه بىرسمى است حرمت حرم برداشتند و ناموس
f . 62 b
سلطنت برفت ، برنشين و بانگى برين ناكسان زن و بگو التماسات چيست ، مثل : سوء التّدبير سبب التّدمير « 2 » ، تدبير بذ تدمير و فساد آرذ ، آخربك سلطانرا در خيمه بنشاند و خوذ برنشست و با ايشان همداستان بوذ ، اصلاح نفرموذ ، مثل : لا تفسد امرا يعييك اصلاحه و لا تغلق بابا يعجزك افتتاحه « 3 » ، كار چنان تباه مكنيذ كه اصلاح نتوانيذ و در چنان مبنديذ كه گشوذن ندانيذ ، آخربك حاجب را بسلطان فرستاذ كه اين قوم سخن من نمىشنوند و سر بىرسمى دارند و برين كار نمىكنند كه مثل : ايّاك و البغى فانّه يزيل النّعم و يطيل النّدم « 4 » ، بغى مكنيد كه زوال نعمت و مجال ندامت آرذ ، بنده تدبير آن مىدانذ كه سر خويش گيرى و از جانبى بدر روى ، شعر :
زمانه چنينست ناسازگار * نترسى ازين چرخ ناپايدار
به مردى و دانش نيابذ گذر * خرذمند ازو نيز و پرخاشخر « 5 »
بباشذ همه بوذنى بىگمان * نتابيم با گردش آسمان
چنين است كردار چرخ بلند * تو دل را بگستاخى او مبند
دروغ آزماييست چرخ بلند * گهى شاذ دارذ گهى مستمند « 6 »
گهى بر فراز و گهى در نشيب * گهى شاذمان و گهى با نهيب « 7 »
ندانذ كسى راز گردان سپهر * كزين گونه برگشت بر ما به مهر
نه روشن كنذ از بر ما سپهر * نه هرگز نمايذ بما نيز چهر
هامش
( 1 ) ر ك براى « ذكر فعل ؟ ؟ ؟ مجد الملك البلاسانى » به ا آ در حوادث سنهء 492 ( ج 10 ص 196 - 197 )
( 2 ) فقf . 18 b( 3 ) ايضاf . 18 a( 4 ) ايضاf . 14 a( 5 ) شه ص 1330 س 14
( 6 ) ايضا ص 467 س 16
( 7 ) ايضا ص 924 س 16