بوذ ، انر از اصفهان بر عزم عصيان روى برى نهاذ ، مثل : من استوزر غير كاف خاطر بملكه و من ائتمن غير امين اعان على هلكه « 1 » ، هركه نادان را وزارت دهذ ملك خوذ بزيان برذ و هركه بر خاين اعتماد كنذ هلاك شوذ ، انر از آنقدر ملك كه داشت برآمذ بمرحلهء انجيلاوند در نواحى ساوه باطنيانش كارد زذند « 2 » ، و مؤيّد الملك با چنين گناهى و چون مجد الملك خصمى بعراق و خوراسان جاى نداشت ، بگنجه رفت پيش سلطان سعيد محمّد انار اللّه برهانه و او را بر طلب سلطنت داشت و با اندكى لشكر در شوّال سنة اثنتين « 3 » و تسعين « 4 » و اربع ماية از گنجه بيامذند « 5 » ، و سلطان بركيارق از خوراسان بكهستان آمذه بوذ و مجد الملك ابو الفضل قمّى « 6 » مستوفى بوذ در خدمت و كار ممالك بذو مفوّض ، امراى وقت چون اينانج يبغو آخربك و پسران امير اسفهسلار برسق بر سلطان بيرون آمذند و الّا بسر مجد الملك راضى نمىشذنذ ، سلطان اجابت نمىكرد ، لشكر قصد خيمهء مجد الملك كردند او بگريخت و در نوبتى سلطان آمذ ، خيل خانهء او بغارتيذند و بسلطان پيغام داذند كه او را بدست ما باز ده ، سلطان تن در نمىداذ ، مجد الملك مى گفت اى خذاوند چون ميدانى كه مصلحت ملك تو درين است بگذار تا بنده بيرون شوذ تا ايشان را آنچ مرادست بكنند ، سلطان رخصت نمى داذ ، مثل : من اعرض عن نصيحة النّاصح احترق بمكيدة الكاشح « 7 » ، هرك از نصيحت ناصح بيرون شوذ بمكيدت كاشح سوخته گردذ ، لشكر گرد سراپرده صف كشيذه بوذند پايگاه و خزانه بغارتيذند و حشمت برداشتند و در نوبتى شذند و مجد الملك را بريش بيرون كشيذند و پارهپاره
هامش
( 1 ) فقf . 17 b( 2 ) ر ك براى « ذكر عصيان الامير انر و قتله » به ا آ در حوادث سنهء 492 ،
( 3 ) ن ا : اثنى
( 4 ) ن ا : ثمانين ، و اين سهو واضح است ،
( 5 ) ا آ ج 10 ص 195
( 6 ) ا آ در همهجاى : البلاسانى
( 7 ) فقf . 18 b