هرك راهى روذ كه بذ باشذ * دشمن نام نيك خوذ باشذ
گر درذ پردهء براذر خويش * پاره بينذ نقاب خواهر خويش
چون نباشذ بجرم خوذ نگران * سهمش آيذ ز كردهء دگران
و سبب اين عداوت آن بوذ كه سلطان ملكشاه پسرى داشت از تركان خاتون نام او محمود ، ماذر ميخواست كه سلطان او را ولىعهد كنذ و او سخت خرد بوذ « 1 » و بركيارق كه از زبيده خاتون بوذ دختر امير ياقوتى خواهر امير اسمعيل بزرگتر فرزندان سلطان بوذ نظام الملك ميل او ميكرد « 2 » و سلطان را بر آن مىداشت كه ولايت عهد برو تفويض كنذ و سلطان را نيز بركيارق موافقتر مىآمذ ، مثل : من احسن الاختيار الاحسان الى الاخيار ، نيكى كردن با اخيار از نيكوترين اختيارست و بهتران را برگزيذن عادت ابرارست ، با اينهمه چون سمع سلطان از عثرات نظام الملك پر شذ يكروز كس فرستاذ و بنظام الملك پيغام داذ كه تو با من در ملك شريكى و بىمشورت من هر تصرّف كه ميخواهى مىكنى و ولايت و اقطاع بفرزندان خوذ ميدهى ببينى كه بفرمايم تا دستار از سرت بردارند ، او جواب داذ كه آنك ترا تاج داذ دستار بر سر من نهاذ هردو درهم بستهاند و باهم پيوسته « 3 » ، ناقلان بر آن زيادت كردند اين سخن در خشم سلطان بيفزوذ ، او را بتاج الملك بازداذ ، شعر « 4 »
جوانان دانا و دانشپذير * سزذ گر نشينند بر جاى پير
و در آن نزديكى از اصفاهان ببغداذ نهضت افتاذ ، [ شعر ] :
( تو بر شاه بسيار گشّى مكن « 5 » * اگرچه پرستنده باشى كهن
هامش
( 1 ) زن ص 82 ، ا آ ج 10 ص 145
( 2 ) زن ص 82 - 83 و ا آ ج 10 ص 146 ، ولادت بركيارق در سنهء 474 بود و ولادت محمود در سنهء 480 ( ا آ )
( 3 ) ر ك به زن ص 63 و ا آ در حوادث سنهء 485 ( ج 10 ص 138 - 139 )
( 4 ) شه ص 1404 س 23
( 5 ) شه :چو بنوازدت شاه گشى مكن