گزارد و هركه شكر كنذ نعمت زيادت يافت ، و چون سمرقند بستذ سليمان خان « 1 » را اسير كرد و از آنجا باوزكند شذ و تا حدود خطا و ختن در هر شهرى واليى و مقطعى گماشت و رسوم محدث و قوانين ناپسنديذه برداشت ، شعر :
( اگر شاه با داذ و بخشايش است * جهان پر ز خوبى و آرايش است
و گر كژّى آرذ بداذ اندرون * كبستش بوذ خوردن و آب خون ) « 2 »
بهر كار با هركسى داذ كن * ز يزدان نيكى دهش ياذ كن
بتاز و بناز و همه كام جوى * و گر كام دل يافتى نام جوى « 3 »
كجا بوذني باشذ از كردگار * نبايذش نيز از كس آموزگار « 4 »
شگفتى تر آنك از پى آز مرد * هميشه دل خويش دارذ به درد « 5 »
( نگه كن كه تا تاج با سر چگفت * كه با مغزت اى سر خرذ باذ جفت
چو خواهى كه تاج تو مانذ بجاى * مباذى جز آهسته و پاك راى
مكن بذ چو دانى كه از كار بذ * بفرجام بر بذكنش بذ رسذ
ز كردار بذ بر تنش بذ رسيذ * مجوى اى پسر بند بذ را كليذ ) « 6 »
نبايذ كه مانذ ز تو نام بذ * همان پيش يزدان سرنجام بذ « 7 »
( هر آنكس كه دارذ روانش خرذ * بدانذ كه اين نيك و بذ بگذرذ
همه رفتنىايم و گيتى سپنج * چرا بايذت درد و اندوه و رنج ) « 8 »
ز هر دست چوبى فراز آوريم * بدشمن بمانيم و خوذ بگذريم
( ز هوشنگ رو تا بكاوس شاه * كه بوذند با تخت و فرّ و كلاه
جز از نام ازيشان بگيتى نماند * كسى نامهء رفتگان برنخواند ) « 9 »
هامش
( 1 ) كذا فى تگ و رص و حس ، ا آ نام او را « احمد خان » مىنويسد ( ر ك به ج 10 ص 113 - 114 ) و شايد كه نام اصلى او « احمد سليمان خان » بوده باشد ،
( 2 ) شه ص 1619 س 19 - 20
( 3 ) ايضا ص 996 س 4
( 4 ) ايضا ص 859 س 2 ، مصراع ثانى : نبايد ورا هيچ آموزگار
( 5 ) شه ص 860 س 17
( 6 ) ايضا ص 993 س 11 ، 12 ، 7 ، 6
( 7 ) ايضا ص 1001 س 6
( 8 ) ايضا ص 1015 س 12 - 13
( 9 ) ايضا ص 1015 س 23 - 24