و الغدر و الحميّة تمنع من الهزيمة و الفرّ و ايّاك و مباشرة الحرب بنفسك فانّك لا تخلو من ملك تخاطر به او هلك تبادر به « 1 » ، اعتماد در اعمال بر اهل مروّت كن و در قتال بر اهل حميّت كه مروّت از غدر و خيانت بازدارذ و حميّت فرا هزيمت بگزارذ ، و بتن خوذ مباشرت جنگ مكن كه يا مخاطرهء ملك بوذ و يا مبادرهء هلك ، و در سنهء احدى و سبعين و اربع ماية آن ملكشاه لشكر بخوراسان كشيذ و اطراف ممالك خويش بديذ و فوجى را برگزيذ كه مصاف داذن را بشايذ و حصار سمرقند داذ و عرّاده و منجنيق نهاذ و بستذ ، و خان را پياذه [ پيش ] « 2 » اسپ او كشيذند ، زمين بوسه داذ و او را اسير باصفهان آورد و امير بار « 3 » فرستاذ و تشريف داذ « 4 » شعر :
ميازار هرگز دل راذ « 5 » مرد * ز بهر جهان تا نباشى به درد
جهانرا نمايش چو كردار نيست * بذو دل سپردن سزاوار نيست « 6 »
بيكسان نگردذ سپهر بلند * گهى شاذ دارذ گهى مستمند « 7 »
گهى بركشذ تا بخورشيذ بر * گهى اندر آرذ ز خورشيذ سر
و چون لشكر سلطان بجيحون بگذشت نظام الملك رسم اجرت ملّاحان بر انطاكيه نبشت ، چون سلطان برنشست ملّاحان فرياذ كردند كه ما قومى درويشانيم معيشت ما ازين آبست و اگر جوانى ازينجا بانطاكيه روذ پير بازآيذ ، سلطان نظام را گفت اى پذر اين چه سرديست ما را درين ولايت چندان دسترس نيست كه حواله بانطاكيه مىبايذ كرد ، وزير گفت اى خذاوند ايشانرا بجايى « 8 » رفتن حاجت نباشذ حواشى ما برات ايشان بزر نقد بازخرند ، بنده اين را از جهت تعظيم ملك و
هامش
( 1 ) فقf . 21 a( 2 ) كذا فى جت و رسالهء جوينى
( 3 ) ن ا : باز
( 4 ) ا آ ذكر محاصرهء سمرقند را در حوادث سنهء 482 مىنويسد ( ج 10 ص 113 - 114 ) و در زن ( ص 55 ) هيچ تأريخى مذكور نيست ، بقول زت سنهء 481 است ،
( 5 ) ن ا : زاذ
( 6 ) شه ص 836 س 22
( 7 ) ايضا ص 446 س 8
( 8 ) ن ا : بجاى