بسطت پاذشاهى فرموذ تا جهانيان بدانند كه فسحت مملكت ما و نفاذ حكم پاذشاه از كجا تا كجاست « 1 » ، و ناقلان در تاريخ بنويسند ، دريغا آن روزگار كه وزرا چنان فاضل و دانا و عاقل و توانا بوذند ، و كار وزارت اين ساعت بشاگرد غلامى آمذست ، هرچ عوانتر و وجوهانگيزترست بازار او تيزترست ، حكمت : اعلم انّ الايدى باصابعها و الملوك بصنايعها
f . 56 a
و انّ وزير الملك عينه و امينه اذنه و كاتبه نطقه و حاجبه خلقه و رسوله عقله و نديمه مثله « 2 » بدانك چنانك قوام دست باصابع بوذ قوام ملك بصنايع باشذ و صنايع بركشيذگان و گزيذگان پاذشاه باشند ، وزير نظير چشم است و مستوفى شبه گوش و منشى و كاتب زبان و وكيلدر و حاجب نشان و رسول برهان عقل و نديم بيان فضل ، و سلطان ملكشاه در مدّت پاذشاهى دو بار از انطاكيه باوزكند شذه بوذ « 3 » نوبت آخرين در سنهء احدى و ثمانين و اربع ماية بانطاكيه شذ و از آنجا بلاذقيّه شذ بكنار دريا و اسپانرا از دريا آب داذند ، سلطان سجّاده خواست و آنجا دو ركعت نماز گزارد شكرانهء آنك ملك او از اقصاى مشرق تا بكنار درياى مغرب رسيذست ، مثل : شكر الصّنايع من اقوى الذّرايع « 4 » و شكر نعمت ايزذى را طرايقست و نيكوترين آن رعايت حقوقست كه اساس دولت بذان ممهّد مانذ و عرصهء دولت اتّساع گيرذ و اسباب پاذشاهى و ارباب جهاندارى بذان ساخته و افراخته باشذ ، و بندگان خاص خويش را سلطان از اقصاى ولايت شام و ساحل محيط اقطاع داذ ، شهر حلب بقسيم الدّولة اقسنقر داذ و رها « 5 » بعماد الدّولة بوژان « 6 » و موصل بجكرمش داذ ، و از آنجا بازگشت و بسمرقند شذ ، مثل : من انعم قضى حقّ السّيادة و من شكر استحقّ الزّيادة « 4 » ، هرك صلت دهذ حقّ مهترى
هامش
( 1 ) ر ك به تگ ص 444 ، و رص و حس و ابن خلّكان در ذكر ملكشاه
( 2 ) فقf . 19 b( 3 ) تگ ص 444 - 445
( 4 ) فقf . 13 b( 5 ) ن ا : دها
( 6 ) زت و زن : بزان ، تگ : توران