وضو ساخت و دو ركعت نماز گزارد و او را سوگند داذ كه چون فرمان پاذشاه بجا آرى از من پيغامى بسلطان گزارى و يكى بخواجه ، سلطان را بگوى اينت خجسته خدمتى كه بر من خدمت شما بوذ عمّث اين جهان به من داذ تا بر آن حكم كردم و تو آن جهانم داذى و شهادتم روزى كردى پس از خدمت شما دنيا و آخرت يافتم ، و وزير را بگوى كه بذ بدعتى و زشت قاعدتى در جهان آوردى بوزير كشتن ارجو كه اين سنّت در حقّ خويشتن و اعقاب بازبينى « 1 » [ مثل ] : من احبّ نفسه اجتنب الآثام و من احبّ ولده رحم الايتام « 2 » ، هرك تن خوذ را دوست دارذ آثام بگذارذ و هرك فرزند را دوست دارذ بر ايتام رحمت آرذ ، شعر :
چنين بوذ تا بوذ گردان سپهر * گهى پر ز كينست گه پر ز مهر « 3 »
تو گر باهشى مشمر او را بدوست * كچون دست يابذ بدرّذت پوست
سپهر بلند ار فراوان كشذ * همان پردهء رازها بردرذ
( جهان تا توانى بشاذى گذار * نگه كن بذين گردش روزگار
يكى را برآرذ بچرخ بلند * ز تيمار و دردش كنذ بىگزند
وز آنجاش گردان برذ سوى خاك * همه جاى ترسست و تيمار و باك
هم آن را كه پرورد بر بر بناز * بيفگند خيره بچاه دراز « 4 »
يكى را ز چاه آورذ سوى گاه * نهذ بر سرش پر ز گوهر كلاه ) « 5 »
سرنجام هردو به خاك اندرند * ز تارك بچنگ مغاك اندرند « 6 »
و سلطان الب ارسلان به همه عالم تاختن كرد و پارس بگرفت « 7 » و بر شبانكاره تاخت و خلقى بسيار ازيشان بكشت « 8 » مثل : من حسنت سياسته دامت رياسته ، هرك سياست نيكو رانذ رياستش بمانذ ، و عمارت جهان
هامش
( 1 ) ر ك به ا آ ج 10 ص 20 - 22 ، تگ ص 439 ، زن ص 29 ، و رص و حس ذكر الب ارسلان
( 2 ) فقf . 11 a( 3 ) شه ص 714 س 17
( 4 ) شه : نياز
( 5 ) ايضا ص 805 س 12 - 16
( 6 ) ايضا ص 473 س 22
( 7 ) ا آ در حوادث سنهء 459
( 8 ) در سنهء 458 ( ترجمهء طبقات ناصرى ص 174 )