بذخواهان و حاسدان از دور آسمان برسان بقّم و روى دشمنان از جور اختران برسان زرير ، شعر :
چشمشان از آب حسرت همچو قار * رويشان از گرد محنت همچو قير
قدّشان از بس حوادث همچو چنگ * نالهشان از بس نوايب همچو زير
و تا آيين زمين آرامست و تا طبيعت زمان و دور آسمان گردش از دور زمان و آسمان سلطان جهانرا دعاى بخير باذ و از طبع زمين نصيبهء شاه آمين ، يمن و يسرى كه زمين و زمان دارذ بر يسار و يمين پاذشاه غياث الدّين بندهوار فرمانبردار باذ ، و جهانيانرا دعاى آن پاذشاه كه سايهء اللّهست از مهد تا لحد بهترين غذا و نيكوترين كارى باذ ، و چنانك دعاگوى دولت از ايّام طفلى تا مدّت كهلى بذين درگاه نارسيذه و اين بارگاه ناديذه با زلف و طرّهء پرچم و صباحت غرّهء شير علم شهنشاه غياث الدّين عشقها ورزيذ و وظايف دعا و ثنا گزيذ شعر :
عشق اين خدمت مرا تا حشر شذ همراه جان * ز آنك آمذ ز ابتدا در گوهرم همراه شير
سجدهگاه ملوك بارگاه اين پاذشاه باذ و طاعت رهابين بوسيذن آستين و خاك زمين شهريار باذ بمحمّد و إله ،
اين قصيده مؤلّف كتاب در مدح شاه خلّد اللّه ملّكه گفت
زهى صاحب قران هفت كشور * كمينه بندهءت خورشيذ انور
چو رايت رايت افرازذ بوذ مهر * بسان ذرّه در درياى اخضر
نه كافى « 1 » بوذ مثلت در كفايت * نه شذ جود تو حاتم را ميسّر
نه ز آن طومار عهد آل سلجوق * محقّق ثلث جاهت نه مقرّر
هامش
( 1 ) شايد مقصود ازين كافى الكفاة اسمعيل الصّاحب بن عبّاد ( وزير آل بويه ) است ( ر ك به ص 48 ح 3 )