ظلم زيان رويذ ، طغرلبك امير المؤمنين را از عانه در ذو الحجّة سنهء احدى
f . 48 a
و خمسين و اربع ماية بمقرّ خلافت و منزل امامت بازآورد « 1 » و چون بدر بغداذ رسيذ پياذه شذ و در پيش مهد برفت امير المؤمنين فرموذ كه اركب يا ركن الدّين و برو ثناى جميل گفت ، لقبش از دولت بدين بدل شذ ، مثل : من حسنت سيرته وجبت طاعته و من ساءت سيرته زالت قدرته ، هرك را سيرت نيك بوذ طاعت او واجب آيذ و سيرت بذ ازالت قدرت كنذ ، سلطان را نيّت نيكو برافراشت و اعدا را فعل بذ در كنج ادبار بداشت و فرا هيچ خير نگذاشت ، و بعد از چند روز عميد الملك را بخواند و بخليفه پيغام مىداذ كه مرا هروقت از براى مصالح دين و ملك ببغداذ حركت مىبايذ كردن و با من عددى بسيار و لشكرى بى شمارست در نواحى بغداذ از جهت من نانى تعيين فرمايى كه اخراجات ما را از آن مددى باشذ ، عميد الملك گفت دور نهبوذ كه خليفه خوذ اين التماس از تو كنذ امّا به حكم فرمان من بروم ، حكمت : انصح الوزراء من يحفظك من الماثم و يبعثك على المكارم و يعدّ ملكك امواله و يجمل فيك آماله « 2 » ، بهترين وزرا آنست كه پاذشاه را از وزر و و بال نگاه دارذ و بر سر مكارم اخلاق آرذ و مال پاذشاه جمع آرذ و بذو اميذ نيكو دارذ ، چون عميد الملك روى بسراى خليفه نهاذ در راه وزير خليفه مى آمذ و گفت بپيغامى پيش سلطان مىروم ، عميد الملك با او بازگشت و ننموذ كه من بچه مىآمذم ، مثل : من كتم سرّه احكم امره « 3 » ، هرك راز نهان دارذ كار آن دارذ ، و پيشتر به حضرت سلطان آمذ و گفت وزير خليفه بپيغامى آمذه است و ظنّ بنده چنانست كه از جهت خليفه نانپاره ميخواهذ اگر ازين معنى سخنى گويذ جواب ده كه منّت دارم و من خوذ
هامش
( 1 ) زن ( ص 17 ) و ا آ ( ج 9 ص 445 - 447 ) و بقول هردو تاريخ وصول خليفه در بغداد 25 ذى القعده سنهء 451 بود و بقول زت 11 ذى القعده ،
( 2 ) فقf . 18 b« يعدّ مالك ماله » بجاى « يعدّ ملكك امواله »
( 3 ) فقf . 16 b