و سلجوقيان چون اين مصاف بشكستند بيكبارگى قوّت گرفتند و لشكرهاى پراگنده در اطراف خوراسان بذيشان پيوست و در دلها وقعى تمام پديذ آمذ و ملك مقرّر و جهان مسخّر شذ و سزاوارى جهاندارى داشتند ، شعر :
قضى اللّه امرا و جفّ القلم « 1 » * و فيما قضى ربّنا ما ظلم
پس هردو براذر چغرى بك و طغرلبك و عمّ ايشان موسى بن سلجوق كه او را يبغو 42 كلان گفتندى و عمّزاذگان و بزرگان خويشان و مبارزان لشكر بهم بنشستند و عهدى بستند در موافقت با يكديگر ، و شنيذم كه طغرلبك تيرى ببراذر داذ و گفت بشكن ، او بذان چه مبالات نموذ خرد كرد ، دو برهم نهاذ همچنان كرد ، سه بداذ دشخوار مىشكست ، چون به چهار رسيذ شكستن متعذّر شذ ، طغرلبك گفت مثل ما همچنين است تا جذاگانه باشيم هر كمترى قصد شكستن ما كنذ و بجمعيّت كس بر ما ظفر نيابذ و اگر در ميان خلافى پديذ آيذ جهان نگشايذ و خصم چيره شوذ و ملك از دست ما بروذ 43 ، شعر :
اگر دو براذر نهذ پشت پشت * تن كوه را سنگ مانذ بمشت « 2 »
دلى كو ز درد براذر شخوذ * علاج پزشكان ندارذش سوذ « 3 »
مثل : لا سايس مثل العقل و لا حارس مثل العدل و لا سيف مثل الحقّ و لا قول مثل الصدّق « 4 » ، چو عقل سايسى و بهتر از عدل حارسى نيست و حقّ شمشيرى قاطعست و صدق برهانى ساطع ، آنگه باتّفاق بر مقتضاى عقل و كفايت نامهء نبشتند « 5 » بامير المؤمنين القايم بامر اللّه كه ما
هامش
( 1 ) لعلّه اشارة الى الحديث المعروف « جفّ القلم على علم اللّه و جفّ القلم بما انت لاق » ( بخارى طبع ليدن ج 4 ص 251 )
( 2 ) شه ص 608 س 28 و بجاى « سنگ » « خاك » دارد
( 3 ) ايضا ص 859 س 13
( 4 ) فقf . 4 b( 5 ) يعنى در سنهء 432 ( ترجمهء طبقات ناصرى ص 132 ) ، نيز ر ك به زن ص 7 - 8