كوكبهء لشكر بداشت و پياذه شذ و با وزير ابو نصر الكندرى پيش ايشان آمذ و دستهاشان ببوسيذ ، بابا طاهر پارهء شيفته گونه بوذى او را گفت اى ترك با خلق خذا چه خواهى كرد ، سلطان گفت آنچ تو فرمايى ، بابا گفت آن كن كه خذا مىفرمايذ ، آية :
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ
« 1 » ، سلطان بگريست و گفت چنين كنم ، بابا دستش بستذ و گفت از من پذيرفتى ، سلطان گفت آرى ، بابا سر ابريقى شكسته كه سالها از آن وضو كرده بوذ در انگشت داشت بيرون كرد و در انگشت سلطان كرد و گفت مملكت عالم چنين در دست تو كردم بر عدل باش ، سلطان پيوست آن در ميان تعويذها داشتى و چون مصافى پيش آمذى آن در انگشت كردى « 2 » ، اعتقاد پاك و صفاى عقيدت او چنين بوذ و در دين محمّدى صلعم ازو ديندارتر و بيذارتر نبوذ ، شعر « 3 »
در آن بخشش كه رحمت عام كردند * دو صاحب را محمّد نام كردند
يكى ختم نبوّت گشت ذاتش * يكى ختم ممالك در حياتش
يكى برج عرب را تا ابد ماه * يكى ملك عجم را جاوذان شاه 44 a
يكى دين را ز ظلم آزاذ كرده * يكى دنيا بعدل آباذ كرده
زهى نامى كه كرد از چشمهء نوش * دو عالم را دو ميمش حلقه در گوش
ز رشك نام او عالم دو نيم است * كه عالم را يكى او را دو ميم است
بتركان قلم « 4 » از نسخ « 4 » تاراج * يكى ميمش قلم « 5 » بخشذ يكى تاج
چون سلطنت او مقرّر شذ و عظمت او هرروز در زيادت بوذ خبر بمسعود رسيذ ، بتن خويش از غزنين بيامذ با لشكرى و عدّتى تمام و به راه بست
هامش
( 1 ) قر ، 16 ، 92
( 2 ) رجوع كنيد به آنچه پروفسور برون در باب اين حكايت نوشتهاند در تاريخ ادبيّات ايران( Lit . Hist . of Persia )ج 2 ص 260 - 261
( 3 ) از خسرو شيرين نظامى در مدح اتابك محمّد بن ايلدكز ( خمسه طبع طهران ص 54 )
( 4 - 4 ) خمسه : بىحكم
( 5 ) ايضا : كمر