بالميسور « 1 » و مسعود چون خوذ را تنها ديذ عنان بگردانيذ و با پيل نشست كه اسپ او را بدشخوارى كشيذى و روى بهزيمت نهاذ و خزانه و بنه و ثقل و اسباب و تجمّل بجاى ماند و خوذ براند « 2 » شعر :
( كه دانذ كه چندين نشيب و فراز * پديذ آرذ اينروزگار دراز
تك روزگار از درازى كه هست * همى بگذرانذ سخنها ز دست ) « 3 »
بكنديم دل زين سراى سپنج * ز بس درد و سختى و اندوه و رنج « 4 »
( سزذ گر بگويم يكى داستان * كباشذ خرذمند همداستان
مساى ايچ با آز و با كينه دست * ز منزل مكن جايگاه نشست
سراى سپنجست پرآى و رو * يكى شذ كهن ديگر آرند نو
يكى اندر آيذ دگر بگذرذ * زمانى به منزل چمذ يا چرذ ) « 5 »
جهانرا چنين است ساز و نهاذ * ازين دست بستذ بديگر بداذ « 6 »
چون سلطان مسعود بهزيمت ميرفت تركمانى چند بر اثر او مىراند ، مسعود از پيل بر اسپ نشست و حمله برد و گرز بر سر سوارى زذ و او را و اسپش را بر جاى خرد بشكست ، هر فوج لشكر كه بذانجا مىرسيذ و آن زخم مىديذ از آنجا نمىگذشت « 7 » مثل : الفضل بالعقل و الادب لا بالاصل و النّسب « 8 » كرا با فضل و ادب اصل و نسب جمع باشذ دهان روزگار ازو خندذ و دور فلكش پسندذ ، شخصى در آن حال مسعود را گفت اى خذاوند كسى را كه اين زخم بوذ هزيمت روذ ، مسعود گفت زخم اينست امّا اقبال نيست ، مثل : عداوة العاقل خير من صداقة الجاهل « 8 » ، شعر « 9 »
چو دشمن كه دانا بوذ به ز دوست * ابا دشمن و دوست دانش نكوست f . 45 a
هامش
( 1 ) فقf . 5 a( 2 ) بيهقى ص 783 - 785
( 3 ) شه ص 751 س 27 - 28
( 4 ) ايضا ص 796 س 19
( 5 ) ايضا ص 2014 س 12 ، 14 - 16
( 6 ) ايضا ص 154 س 16
( 7 ) بيهقى ص 782 - 783
( 8 ) فقf . 4 b( 9 ) شه ص 1118 س 3