بيامذند و مدّتها بر آن قلعه آبكشى كردند ، روزى در فرصتى او را بديذند و طريقى سگاليذند كه او را در شب بدزديذند ، در راه بيشهء پيش آمذ راه گم كردند ، شعر :
جهان بذسگالذ نگويذ بكس * نباشذ بهر كار فرياذرس
دگر روز كوتوال بر اثر بيامذ و او را بگرفت ، چو لشكر تنگ رسيذ او تركمانانرا گفت از من طمع ببريذ و براذرانم را بگوييذ كه در طلب ملك بكوشيذ و اگر ده بارتان بشكنند نوميذ مشويذ و برمگرديذ كه اين پاذشاه مولى زاذه است نسبى ندارذ و غدّارست ملك بر وى نمانذ و بدست شما افتذ « 1 » . مثل : لا تثق بالدّولة فانّها ظلّ زايل و لا تعتمد على النّعمة فانّها ضيف راحل « 2 » ، دولت سايهءيست كه هر لحظه بگردذ و نعمت چو مهمان بهركس پيوندذ ، و اسرائيل را با قلعه بردند و بند سختتر كردند و همانجا وفات يافت و بجوار رحمت حق رسيذ ، شعر :
f . 41 b
بخواهذ بذن بىگمان بوذنى * نكاهذ بپرهيز افزوذنى « 3 »
هنرمند با مردم بىهنر * بفرجام هم خاك دارذ بسر
( برين داستان زذ يكى مهرنوش * پرستار باهوش [ و ] پشمينهپوش
كه هركو بمرگ كسى گشت شاذ * ورا رامش و زندگانى مباذ ) « 4 »
نزايذ جز از مرگ را جانور * اگر مرد خواهى غم من مخور « 5 »
اگر خوذ گذر يا بى از روز بذ * بمرگ كسى شاذ باشى سزذ « 6 »
چنين داستان زذ يكى مرد پير * كه گر شاذى از مرگ من تو ممير « 7 »
( كه جز مرگ را كس ز ماذر نزاذ * ز كسرى از آغاز تا نوش زاذ
سر پشّه و پيل با مور و كرگ * رها نيست از چنگ و منقار مرگ
زمين گر گشاذه كنذ راز خويش * بپيمايذ اندازهء كاز خويش « 8 »
هامش
( 1 ) تگ ص 435
( 2 ) فقf . 6 a - b( 3 ) شه ص 439 س 6
( 4 ) ايضا ص 1651 س 3 - 4
( 5 ) ايضا ص 1654 س 25
( 6 ) ايضا ص 1649 س 20
( 7 ) ايضا ص 1647 س 15
( 8 ) مصراع ثانى در شه : نمايد سرانجام و آغاز خويش