تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
ناممكن باشذ ، چو پيغام سلطان محمود بسمع مبارك ايشان رسيذ از سر وفاى مسلمانى و صفاى ظاهر و باطن اسرائيل « 1 » را كه مقدّم و محترم ايشان
f . 40 b
بوذ اختيار كردند و در خدمت ركاب ميمون او لشكرى گران روى بمحمود نهاذ ، محمود را خبر شذ مسرعى را پيغام داذ و پذيرهء اسرائيل فرستاذ كه درين ساعت بمدد لشكر حاجت نيست مقصود ديذارى و استظهارى است ، لشكر همانجا بمان و تو با خاصگيان و اعيان جريده بياى ، برين موجب بيامذ ، مثل : من اقتحم اللّجّة اتلف المهجة « 2 » شعر « 3 »
هركه در شذ ببحر بىپاياب * تشنه ميرذ چو آتش اندر آب
چو اسرائيل برسيذ محمود او را اكرام تمام كرد و با خويشتن بر تخت نشاند و تقريب و ترحيب و پرسش نيكو كرد و در اثناى سخن گفت ما را هروقت بهند [ و ] ستان بغز و كافران لشكرى گران مىبايذ بلاد خراسان معطّل و مهمل مىمانذ ، آرزو چنانست كه ميثاقى و استظهارى تمام باشذ تا اگر از طرفى خصمى برخيزذ و فتنهء انگيزذ كه بمددى محتاج شويم استعانت بخيل شما كنيم ، اسرائيل در معرض جواب گفت از جانب ما در بندگى تقصير نباشذ ، محمود گفت اگر حاجت افتذ بچه نشان ما را مدد رسذ و چه‌قدر بوذ ، اسرائيل كمانى در بازو افگنده بوذ و [ دو ] « 4 » چوبه تير ببند قبا فروزده از آن يك چوبه بمحمود داذ و گفت بوقت احتياج اين بخيل ما فرست ترا صذهزار سوار مدد رسذ ، محمود گفت اگر بسند نيايذ ، تير ديگر پيش او نهاذ و گفت اين را ببلخان كوه « 5 » فرست ترا پنجاه هزار سوار مدد آيذ ، گفت [ اگر ] بسند نيايذ ، كمان بداذ گفت بنشان بتركستان فرست اگر دويست هزار سوار خواهى بيايذ ،
هامش
( 1 ) ا آ : ارسلان ، زن و ر ص : ببغو ارسلان ( 2 ) فقf . 17 a( 3 ) ن ا : سعر ( 4 ) در متن اصلى محو شده از رسالهء جوينى گرفته شد ( 5 ) كوهيست در شمال مشرق خراسان ، ا آ مىگويد « . . . جبل بلجان ( سهوا بجاى بلخان ) هو الّذى عنده خوارزم القديمة » ( ج 9 ص 267 )