خاقانى ، با خشم فراوان خواستار توضيح و پوزش شد ، حال آنكه ابو العلا حملهء خود را با شعر زير تجديد كرد : - « * »
تو اى افضل الدين اگر راست پرسى * به جان عزيزت كه از تو نه شادم
« دروگر پسر » بود نامت به شروان * به خاقانيت من لقب بر نهادم
بهجاى تو بسيار كردم نكويى * ترا دختر و مال و شهرت بدادم
چرا حرمت من ندارى تو ؟ چون من * ترا هم پدر خوانده ، هم اوستادم
به من چند گويى كه گفتى سخنها * كه من يك شبى مر ترا خوش بگادم
وگر خيرگى مىكنى باز گويم * كزين سان سخنها نباشد به يادم
بگفتم ، بگفتم ، نگفتم ، نگفتم * بگادم بگادم ، نگادم ، نگادم
خاقانى با هجويهيى بدان پاسخ داد . كه خشونت غير قابل تصورى داشت ، چون خانيكوف كه آن را با ترجمهاش منتشر كرده ( 16 - 22 ) توضيحى مىدهد و خاطر نشان مىسازد كه « اين فرياد خشميست از گلوى يك ايرانى سدهء 12 ؛ عصرى كه در آن حتى در اروپا هميشه عفت كلام ملحوظ نبود . » او نه فقط دوست و استادش را به پستترين كارها متهم مىكند ، بلكه از اين هم دريغ ندارد كه او را به گناهى خطرناكتر از هر فساد اخلاقى متهم سازد ، و اعلام كند كه او مريد حسن صباح و متحد ملاحدهء الموت است .
نظر خانيكوف ، به دلايلى كه مفصلا بيان مىكند ، بر آن است كه اين هجويه در فاصلهء سالهاى 532 و 540 ق ( - 1138 - 468 م ) سروده شده و در همين دوران بوده كه خاقانى زادگاه خود را ترك گفته و خود را به دربار فرمانرواى شروان رسانيده است ؛ يعنى اختسان بن منوچهر ، كه در اين هنگام پايتخت خود را از گرشاسب در آذربايجان به باكو انتقال داده بود . با اين حال در دربار به او خوش نمىگذشت چون ظاهرا شروان شاه زود خشم ، سختگير و مشكل پسند بود . اينكه او سخت آمادهء تعرض بوده است ، از داستان معروف زير كاملا مشهود مىشود . « * * » خاقانى
« نوبتى اين بيت به خاقان فرستاد :
هامش
( * ) نگاه كنيد ، خانيكوف ، ص 15 ، دولتشاه ص 70 - 71 چاپ اينجانب ، و شرح كاملا مغايرى در تذكرهء شعراى ايرانى از تاريخ گزيده ، ص 21 - 23
( * * ) دولتشاه ، ص 80 چاپ اينجانب .