كه « كشتگان در ميان خون ناپيدا شدند . » آنان مسجد مطرز ، بنايى را كه گنجايش 2000 تن را داشت آتش زدند و در پرتو آن حريق به غارتشان ادامه دادند . غزان در بيرون شهر اردو زده بودند و هر روز براى كشتار ، شكنجه ، غارت و ويرانى به شهر مىآمدند . در ميان قربانيان اين كشتار كه شمارهشان به چندين هزار مىرسيد ، بسيارى از مشاهير و مردان خدا بودند ؛ مانند شيخ محمد اكاف و محمد بن يحيى كه شخص اخير الذكر را خاقانى دستكم در سه شعر مختلف « * » مرثيت گفته است . ويرانى اين شهر ، كه زمانى آنچنان آباد و با رونق بود ، آنقدر كامل انجام گرفت كه مؤلف تاريخ بىنظير سلجوقى به نام راحة الصدور گويد كه :
« پندارى امير معزى اين حال را مشاهده بود كه مىگويد :
آنجا كه بود آن دلستان ، با دوستان در بوستان * شد كوف و كركس را مكان ، شد گرگ و روبهرا وطن
برجاى رطل و جام مى ، گوران نهادستند پى * برجاى نقل و ناى و نى ، آواى زاغ است و زغن
زين سان كه چرخ نيلگون ، كرد آن نهانها را نگون * ديار كى گردد كنون گرد ديار يار من »
به استثناى هرات ، كه پيروزمندانه در برابر غزان ايستادگى كرد ، در سراسر خراسان به همانگونه رفتار كردند و سنجر دو سال در دست ايشان اسير بود . پس از آن ، او توانست با تطميع برخى از رؤساى غز از بلخ به مرو بگريزد و در آنجا به - گردآورى سپاه پردازد ؛ ولى اندوه ويرانى و پريشانى قلمروش ، او را چنان بيمار ساخت كه سرانجام در 552 ق ( - 1157 م ) جان سپرد . او در دولتخانهء مرو به خاك سپرده شد . « اشكهاى خراسان » در دوران اسارت سنجر ، احتمالا در حوالى 550 ق ( - 1155 م ) سروده شده است ، و به گفتهء كيرك پاتريك ، خطاب است به محمد بن سليمان حكمران سمرقند ؛ هرچند كه اين امر مسلم نيست . متأسفانه ، اين قصيده مفصلتر از آن است كه بتوان به تمامى نقل كرد ، زيرا كه حاوى هفتاد و سه بيت است ؛
هامش
( * ) نگاه كنيد به مجلهء انجمن شاهانهء آسيايى ، 1902 ، ص 854 و كليات خاقانى ( چاپ سنگى لكهنو 1293 ) ج 1 ، ص 587 - 590