تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
گر دل و دست بحر و كان باشد * دل و دست خدايگان باشد
آنگاه رو به جانب معزى كرده گفت : « اگر اين قصيده را شما نظم فرموده‌ايد باقى ابياتش را بخوانيد و الا اعتراف نماييد كه نتيجهء فكر بكر من است ، تا من بقيهء اشعار را عرض كنم . » معزى خجل شده سلطان دانست كه معزى با ساير شاعران چه معامله‌يى كرده . . . » شعر مذكور خود به عنوان سندى دليل بر اين است كه سرايندهء آن مدت معتنابهى قبل از آن به سرودن شعر اشتغال داشته است . چون در آنجا گويد : -
خسروا ، بنده را چو ده سال است * كش همه آرزوى آن باشد كز نديمان مجلس ار نبود * از مقيمان آستان باشد
همچنانكه اگر اين ابيات از انورى باشد ، كافى خواهد بود كه قبول كنيم شاه او را به مقام والايى رسانده است ، چنان كه در جايى گويد : -
انورى را خدايگان جهان * پيش خود خواند و دست داد و نشاند باده فرمود و شعر خواست از او . . .
واقعهء ديگرى راجع به انورى در هفت اقليم ، و به اشكال مختلف در بهارستان ، مجمل فصيحى ، و لباب الالباب عوفى ( ج 2 ، ص 138 - 9 ) ضبط شده كه مربوط است به اخطارى كه او از خالد بن ربيع ، يكى از شعراى معاصر خويش دريافت كرد ، و اين هنگامى بود كه سلطان علاء الدين غورى او را به دربار خويش خوانده بود . « به سمع علاء الدين ملك جبال رسانيدند كه انورى زبان نكوهش بر تو گشاده و ترا هجا گفته . و علاء الدين به نزديك ملك طوطى ، كه از جانب سلطان حاكم هرات بود ، چيزى نوشت و او را طلبيد و چنان مىنمود كه او را از روى تلطف التماس مىنمايد و در ضمير داشت كه چون بر وى دست يابد بسزا رساند . و فخر الدين خالد ، كه با انورى نهايت خصوصيت و دوستى داشت ، در آن‌وقت با علاء الدين به سر مىبرد و از سطوت قهر قهرمان ملك انديشمند بود و نتوانست صريح چيزى نوشت . آخر الامر مكتوبى بطريقهء رسم و عادت در قلم آورد و در مطلعش اين چند بيت تازى